راديومانيا

Gaston Bachlard
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٩
 

وبگردی می کردم که به سخنی از گاستن باشلار ( اندیشمند فرانسوی که کتابهای

روانکاوی ِ آتش و شعله ی شمع او را آقای جلال ستاری به فارسی برگردانده و باید

خواندشان ) رسیدم . حیفم آمد بی نصیب بمانی . او گفته است :

« خاستگاه نخستین رنج ما کجاست ؟

   آن جا که برای سخن گفتن تردید داشتیم ؛ آن گاه که اشیاء خاموش را در درونمان

   انباشتیم . »


 
 
ای نور
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٦
 


نوری که از پلّه ها به این متن ریخته ، می خواهد که در ستایش زندگی بنویسم
می نویسم :
می ستایم خنده ی کودکان را
که دروغ است مرگ
می ستایم عشق مادران را
که دروغ است مرگ
می ستایم شعله ی امید را
که دروغ است مرگ
ای شوق
ای آرزو
ای نور
لبریز کن پیاله ی ما را از شادمانی
که خسته ایم از دروغ


 
 
نکته
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۱۸
 

                                  

روزنامه ی همشهری امروز یادنامه ای برای سید حسن حسینی چاپ کرده است

زیر عنوان  تا جبرئیل . نوشته ی آقای علی شفایی را حتما ً بخوان . لحن خشماگین

صادقانه ای دارد . برایت شعر منتشر نشده ی نکته ی سید را می نویسم که

سخن آقای شفایی را کامل می کند :

گفتی : کلام ِ تازه چه داری ؟

بشنو که دیشبم

شیطان شعرهای قدیمی - با لهجه ای نوین -

این نکته گفته است :

با منکران بگو

ای کرم های قافیه پرداز بندبند

ای سوسک های حادثه در قصه های ظهر

تردید تا به چند ؟

باید شتاب کرد

                   زخمی شکفته است !


 
 
دروغ سيزده
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۱۳
 


 
 
روز منحوس طبیعت
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۱۳
 

شاعری گل می کاشت

خنده ی مندرسی بر لب داشت . . .

(نوشداروی طرح ژنریک : سیّد حسن حسینی)


 
 
در خلوت پس از یک پرسه
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۱٢
 

ختم سیّد در مسجد نور (میدان فاطمی ) برگذار شد . همه آمده بودند . از قیصر و مخملباف و
سراج تا زم و مسجدجامعی . برای ویژه نامه ای که قرار است در چهلم سیّد منتشر شود ، از
دوستانش قول همکاری گرفتم . تویی که می خوانی هم اگر خواستی همراه شوی ، دستت
را می بوسم . البته در همین سه شنبه ای که در راه است چند صفحه ای را در روزنامه ی
همشهری از آن چه در این چند روز بر ما گذشت در خواهم آورد . امّا فعلا ً به یک رباعی که
آقای محمد حسن حسینی در اختیارم گذاشت اکتفا کن :
آهی ، داغی جلیل را بدرقه کرد
یک قطره ی اشک ، نیل را بدرقه کرد

در لحظه ی تشییع تو من هم بودم
گنجشکی ، جبرئیل را بدرقه کرد


 
 
گزیری ندارم که شعری بگویم
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٩
 

از صبح تا حالا ، شعر بیمارستان آقای حسینی ، ورد زبانم شده است . این شعر برای

من خاطره ی سال های فصلنامه ی شعر را زنده می کند . آقای حسینی پس از سالها

راضی شده بود که شعرهایش را منتشر کند و این اتفاق قرار بود که در مجله ی ما بیافتد .شعر

بیمارستان در شماره ی ۲۹ فصلنامه چاپ شد :

بیمارستان
بدون اطلاع قبلی
دم در بیمارستان شهید می شوم
نگهبانی دست مرا می گیرد
و به سمت بهشت می برد
به غرفه های ستاره و گل
قدم می نهم
جام های بهشتی
یکبار مصرف است
سیگاری روشن می کنم
و خاکسترش را در ملکوت می تکانم
سکوت می شکند
مؤمنان از زیارت هم جا می خورند
جام پنجره ها
لبریز از سؤال
روی دست کنجکاوی ها چرکین می شود !
فرشته ی من ساعت می زند
و نگهبان بدون اطلاع قبلی
از پیروزی ی شیعیان جنوب لبنان
حراست می کند
*
ایندرال ، آدالات ، منشاوی ، آرنولد !
خسته ام از بازیگوشی
میان خیابان
و عبور از خط کشی های منطقه دار
هستی - حس می کنم - حوصله ی مرا ندارد
سرم به چارچوب های خیالی می خورد
*
بدون اطلاع قبلی
دم در بیمارستان شهید می شوم
و در حاشیه ی میدان شهدا
فرشته ی جوانی در دل آه می کشد
و آرزوهای گرسنه
مرا بدرقه می کنند !

زنده یاد سید حسن حسینی


 
 
سیّد حسن حسینی شهید شد
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٩
 

ناگهان بدون اطلاع قبلی ، قلب سیّد حسن حسینی دست از یاری او برداشت .
دستم می لرزد و نمی دانم چه کنم . دیشب برایم پیغام گذاشته بود . پریشب یکی دو
ساعت تلفنی با هم حرف زده بودیم . و شب قبلش که خانه نبودم ، روی پیامگیر ، عید را
تبریک گفته بود و من چقدر خجالت کشیدم . . . او « بزرگ » ما بود امّا . . .
او همچنان « بزرگ » ماست . سیّدالشعرای شعر انقلاب است . گنجشک و جبرئیل
او هنوزاهنوز یکی از اوج های شعر دینی ست . ولی آیا قدرش را دانستیم ؟
. . .
البته از امروز به بعد « عزیز » ! خواهد شد . انّا لله و انّا الیه راجعون . . .


 
 
سینما : در سالن یا در تلویزیون ، مسئله این است !
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٦
 

دیشب که می نوشتم ، شبکه ی سه تلویزیون بازی «رئال مادرید - موناکو» را پخش

 

می کرد (مورینتس گل یکی دو دقیقه ی پیش رونالدو را جواب داده بود) و شبکه پنج

 

«تباهی» (همان «جاده ی پردیشن» سام مندس) را نمایش می داد (مایک سالیوان

 

همچنان در مسیر انتقام پیش می رفت ) .برای سیستمم مشکلی پیش آمد .حالا

 

می شود ادامه داد :

 

چه ضیافتی برای چشم ها به پا کرده این تلویزیون در این روزها ! و چه مشکلی برای

 

من که یک برنامه ی رادیویی در باره ی سینما دارم درست کرده .

 

وقتی که شبکه ی دو ، جشنواره ای از فیلم های فانتزی به راه انداخته و شبکه ی

 

پنج با نمایش دوبله ی خوب فیلم های روز هالیوود ما را غافلگیر کرده ، به نظرم

 

می رسد حرف زدن از «بوتیک» و «مارمولک» و «ملاقات با طوطی» و «کما» خیلی

 

سخت است .به هر حال بعداْ در باره ی فیلم های اکران نوروز خواهم نوشت ولی

 

حیفم می آید از این اتفّاق غیرمترقّبه ی تلویزیونی چیزی ننویسم . به هر دلیل و با

 

هر سیاست ، دوستداران سینما نوروز خاطره انگیزی را با این جعبه ی جادویی

 

می گذرانند و خوشبختانه ! هیچ واکنش ضد فرهنگی هم نشان نداده اند . باور

 

کنیم فایده ی تداوم این « اتّفاق غیرمترقّبه » بیشتر از ضررش است . کاش تلویزیون

 

همیشه با ما مهربان باشد .


 
 
روز نو ؟
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٥
 

آیا عید آمده است ؟

در خیابان ، همه لباس نو پوشیده اند . هر که را می بینی ، عید را تبریک می گوید .

لبخند میزنند و تو را می بوسند . باید عید آمده باشد . تو که آرزوی شادمانی منتشر را

داری ، باید آمدن عید را باور کنی . امّا چرا این بار هم  - مثل هر سال - ماهی های

گرفتار تنگ ، غمگینند ؟

چرا هر سال ، روزهای نو با این پرسش آغاز می شوند ؟


 
 
سرود ستایش
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۳
 

فرود آ بر این خاک خونین

                        فروردین !

زمستان مرگ را به دیار فراموشان بکوچان

*

مردگانمان را در آغوش خاموش خاک خواباندیم

و کابوس آوار را با آوازی به لهجه ی امید تاراندیم

 

         پنجره را به سوی فصل تازه گشودیم :

کاکل کوه ها آتش گرفته بود            صدای پای آب می آمد

*

امشاسپند نوزایی !          خنیاگر زیبایی !          فروردین !

فرود آ بر آب های این سرزمین

خواب سبز کویر را تعبیر کن

*

آسمان ، پرستو پرستو

                              درخت را به پیشواز سبزینه می خواند

درخت ، شکوفه شکوفه

                               هوش انسان را طراوت می افشاند

و انسان ، آیینه آیینه

                             روشنایی را می آشامد

. . . به صحرا می شود           عشق باریده است . . .

*

فرود آ بر ما

فرود آ بر این روز نو

فرود آ بر این سرود

                           فروردین !