راديومانيا

عاشقی
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢۸
 

 شاملو نوشته :

سلاخی می گریست

 

به قناری ِ کوچکی

دل باخته بود

 ضیاءالدین ترابی می گفت : « اگر شاملو گفته بود سلّاخی که به قناری کوچکی دل باخته بود می گریست ، شعر اتفاق نیفتاده بود . این جا به جایی مختصر عبارات ، کار بزرگی انجام داده است ... »

کریم قنبری - که تازه رسیده بود - مسیر بحث را عوض کرد : « خودم از شاملو شنیدم که منظور از قناری همان چنگک قصّاب هاست . در حقیقت ، شاعر نگاه طنزآلودی به رفتارهای معیشتی در یک جامعه ی سرشار از خشونت دارد و از سطح رمانتیسم فاصله می گیرد ...»

یکی گفت : « قناره به معنای چنگک است نه قناری ! »

قنبری جواب داد : « به فرهنگ لغت رجوع کن ! »

و بحث بالا گرفت

 

. . . به من گفت : « چیزی نمی گویی ؟ »

داشتم به دل باختگی سلّاخ ها فکر می کردم و حرفم نمی آمد . . .


 
 
... تو همچنان که هستی ...
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٠
 


 
 
شعری از رافائل آلبرتی
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٥
 

رام  کردن دریاهای دیوانه 

بازگشت به سوی تو
                           مادر
بس دشوار است
پسرانت
          آهن دلند و ناراست...، نه؟

شایسته عشق تو نیستیم :
اکنون که سایه ی نفرین زده ی شب     جدایمان می کند
دورمان می کند
از قلبِ در هم فشرده، تکیده و فرو ریخته ی تو
آوار می شود بر ما
                        تاریکی
                                   - سهماگین، مرگبار، شوم؛
تبری شرور       بر کنده ای بریده
ما را دستی نیست،       می بینی؟
نه،    ... اینها دست نیست
چنگالی ست درنده
پنجه هایی کشیده برای فشردن گلو
بر آغاز خون راهه ای
که به تو می رسد
به تو        که می مویی و می نالی      در تنهایی
دندان مان نیز نیست
تیغ هایی ست تیز
ناتوان از رسیدن به لب ها وصورت تو
 
مادر،
زنجیره ی دردها
شب های کور
گذشت
و سپیده دمان مرده زاد
روزن مسدود مرگند
آنچه بر ما رفت
مادر
بس ناشدنی بود
چونان دور           فراسوی مرز زرد وحشت
اما /و هنوز/ تو
دلبسته ی رویای میرایت هستی
رویایی که در آن
فراموشی
              رام می کند دریاهای دیوانه را
دلبسته ی رویایت هستی؛
دچاری به تکاپویی بی ترحم :
دایره ی تباهِ قدم های زندان
تکاپویی که می خشکاندت
می مکد خونت را ...
بازگردانمان، مادر
خمترک کن سوی ما
شاخه ی ناپیدا و ارجمند را
تا به دستان کوتاه ما برسد
آن خوشگوارترین میوه
و بگذار تا آن روز
پوستِ تلخ را     بشکافیم
زهرابه را     تف کنیم
- هسته تیزی که درونمان را خواهد
خراشید، بیرون اندازیم -
بیا تا باز با تو باشیم
به شادمانی در صلح
با دلهایی رها از اندوه.

 
 
میدان رسالت
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٠
 

تا خالی نباشد
زمهریر خیابان های شب
می رسند رسولان پاره پوش
و جایی در متن پیاده رو
می خوابند
بر صفحه های حوادث
و با خیال های ما
کم رنگ می شوند کم رنگ تر
و به گاه گرگ و میش
واژه واژه
خبر می شوند
تا صفحه های حوادث
خالی نباشد


 
 
م.آزاد (۱۳۸۴ - ۱۳۱۲)
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢
 

 

به امیدها نشستیم و به یادها شکفتیم

در آن سیاه منزل

به هزار وعده ماندیم

به یک فریب خفتیم

 .   .   .