راديومانيا

به احترام محمود درویش
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٠
 

اکنون صدای عاشقانه ی تبعید خاکپوش شده است. سرانجام محمود درویش پاسخ محتوم را به پرسشی قدیمی یافت: «آیا او بر قلبش پیروز می شود؟» (سطری از شعر «او قاتلش را در آغوش دارد») چمدان او حیران در کنار راه مانده است...

□□□

محمود درویش شاعری است که نمی توان نادیده اش گرفت. او و سرنوشت فلسطین همسفر بوده اند. مرگ او نیز روزهای اکنونی سرزمین های اشغالی را معنایی غریب بخشیده است. شعر او تجسم تاریخی کشوری است که دیگر نیست...

□□□

دو سال پیش، خانم جنی هالزر در جشنواره ی صد سالگی ساموئل بکت، هشت شب، پروژه ای را در شهر لندن اجرا کرد به نام «برای شهر». او سطرهایی از شعرهای شاعران جهان را به وسیله ی پروژکتور بر نمای بیرونی عمارات معروف لندن (مانند شهرداری و بنای سامرست) نورنویسی کرد. با این شیوه، متنی نورانی را بر نشانه های آشنای لندن جاری ساخت و تجربه ی بصری شگفت آوری را خلق کرد. یکی از شاعرانی که او انتخاب کرد، محمود درویش بود و شعر او، همان شعری بود که در ابتدای این نوشته، سطر پیشگویانه اش را آورده ام. سطری که خانم هالرز انتخاب کرده بود این است:

 Two birds fly overhead. Why don't you shoot upwards? What do you say?
فیل گیفورد عکسی از اجرای خانم هالزر گرفته است که می بینید:

 

پ.ن

خانم جنی هالزر، متولد ١٩۵٠ در گالیپلیس اوهایو، یک کانسپچوالیست است. او در ابتدا یک آبستره کار در نقاشی و چاپنقش بود اما پس از عزیمت به نیویورک در ١٩٧٧ علاقمند به کار با نوشتار به مثابه ی هنری تجسمی شد. جنی هالزر به استفاده از ایده ها در فضای عمومی توجی ویژه دارد. پوسترهای خیابانی رسانه ی مورد علاقه ی اوست ولی از رسانه های دیگری چون تابلوهای ال ای دی، پلاک، بنچ، برچسب، تی شرت و امکانات اینترنتی هم بهره می برد


 
 
پرنده ها و آدم ها
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳
 

چند روز پیش بود؟ نمی دانم؛ اما نمی توانم فراموش کنم که در لحظه ی ناگهان، صدای آوازش همه ی فضا را پر کرد. هر چه پرنده.. هر چه آواز.. او بود که می خواند. رادیو را خاموش کردم و به ایوان رفتم. کجا بود؟ دیوار پیچک پوش روبرو، باغچه ی نامرتب همسایه، درخت انجیر حیاط خانه ی خودمان را نگاهم می کاوید و پیدایش نمی کرد. او می خواند و می خواند. به صدای هر گنجشک، هر کبوتر و حتی کلاغ ها با آوازی غریب پاسخ می داد. باید می دیدمش اما محدوده ی  تنگی برای دیدن داشتم. چشمم را بستم و به آوازش دقیق شدم. خطی را از گوشم تا دل آوازش زسم کردم و چشم گشودم. دیدمش: در قفسی بر لبه ی پنجره ی  طبقه ی دوم خانه ای با آجرهای چرک که پشت درخت خشک نارنج همسایه ی شرقی از دید پنهان بود. مرغ مینای ناگهان!.. می خواند و می خواند/ شب شد/ می خواند/ صبح شد/ می خواند/ زمان را در خواندنش بی رنگ می کرد/ می خواند و.. ناگهان نخواند. دیگر نخواند. دویدم به ایوان. قفسی در پنجره نبود. آهی کشیدم و رادیو روشن شد...

شعر «اریک پل شیفر» را لابه لای کاغذهایم که دیدم، دیدم که باید ترجمه اش کنم:

موتسارت و مرغ مقلد

امروز صبح، موتسارت را خاموش کردم 

تا گوش بسپارم به مرغی مقلد

که بیرون پنجره ام برسیمی نشسته بود.

مرحوم موتسارتِ بی نوا، در مقایسه بازنده شد..

اما تا صدای موتسارت محو شد، مرغ مقلد پرید.

داشت به موتسارت گوش می کرد  

-----------------------------------------------------   

پ.ن.

اریک پل شیفر، پنج شش کتاب شعر دارد: «زندگی در صومعه»، «سیاره ی قابل حمل»، «لاهینا» و ... جایزه ی ادبی «الیوت کیدز» را در سال 2002 به او داده اند.