راديومانيا

این روزهای من!
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۳
 

از شما چه پنهان، این روزها رمانتیک شده ام. علت این عارضه، یکی ماجرایی است که در ممالک عربی جریان دارد و دیگری موعد سینمایی سالانه ی فیلم فجر است.

اول این که همبستگی و اتفاق مردم همیشه برایم اتفاقی شورانگیز بوده است. آن چه که در تونس و بعد در مصر روی داد ( و امیدوارم که دامنه اش دامن گیر همه ی دیکتاتوری ها شود) توجهی جهانی را جلب کرده و شعله ی آرزوی آزادی را بر افروخته است. جان جوان جهان دیگر بار در پیکر افسرده ی روزگار خودنمایی می کند... و تماشایی دارد این زندگی!

این روزهای من به تماشا می گذرد.

یکی دو روز است که آلبومی mixtape از رپرهای عرب ( الجنرال و مستر شوما و محمد علی بن جما از تونس، رامی دن جوان و احمد راک و روولوشن رکوردز از مصر، لطفی دوبل کنون از الجزایر و ابن ثابت از لیبی) به نام «خلاص» به دستم رسیده که صدای اعتراض عرب را صادقانه منتشر کرده است. روی آلبوم عبارت «مش بعید» (یعنی «دور نیست» - که در اولین قطعه که الجنرال آن را اجرا کرده می شنویم) امید به پیروزی را علنی می کند.

 * * *

اما این روزها که جشنواره ی فیلم فجر بر پاست، اگر چه رغبتم رغبت دهه ی هفتاد نیست اما یاد آن سال های در صف سینما ایستادن ها که همیشه با من است اوقات اکنونم را شورانگیز می کند. خبرهای جشنواره را پیگیری می کنم و فیلم هایی را که می خواهم می بینم.

شعری را که ترجمه اش را می خوانید به احترام سینما و دوستان سینمایی ام این جا آورده ام؛ با این اشاره که اینگمار برگمن برای نسل من استعاره ای از سینمایی است که حرمت «انسان» را نگه می دارد. مرحوم «ویلیام استفورد»، شاعر  آمریکایی، شاعری است که بارها پیش از این می خواستم کارهایش را معرفی کنم. این شعر را از نشریه ی «وسترن هیومنیتی ریویو» برداشته ام:

     برگمن

با سکوت آغاز می کنی. سردش می سازی

و آن گاه هجوم پرندگان تا سیاه پوشی آسمان.

کسی به تردید خیابانی خالی را قدم می زند - خودِ رویابین.

حالا   تلق و تولوق کنان   از گوشه ای   درشکه ای را اسب ها می کشند:

قصه ی قدیمی دوباره تو را دارد.

آن درشکه، یک شعبده باز را می برد، یا یک تابوت را،

زندگی تو روی به سوی واقعه دارد -

نگاه کسی به تو می رسد و از تو می گریزد، یک جاده، یک درخت تاریک.

تو دیالکتیکِ قدم زدن را می آغازی و جهان از درون و بیرون

به جنبش می افتد، خودش را باد می دهد - توت فرنگی ها، دوستان،

کلبه ای قدیمی، خشکی، دریا.

                                                 از ویلیام استفورد

David Levine's Ingmar Bergman


 
 
خوابی دیده ام ...
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٧
 

رنه ماگریت :

«... این پرسشی است از رویاهای  خودخواسته... رویاهایی که شما را خواب نمی خواهند، رویاهایی که می خواهند بیدارتان کنند.»

René Magritte

تابلوی «تعبیر رویا» ی رنه ماگریت، یکی از مشهورترین نقاشی های اوست که به صراحت، تاثیرپذیری او را از روانشناسی مدرن ( و به ویژه از «فروید») به نمایش می گذارد. نام تابلو، همان نام کتاب معروفِ فروید است که سال گذشته ترجمه ی جدیدی از آن (به ترجمه ی «ای. ای. بریل» و توسط انتشارات «استرلینگ») منتشر شد که با نقاشی هایی از ماگریت، سالوادور دالی، فریدا کالو و پل گوگن مصور شده است. در این کتاب، کلیدهای روانکاوانه ای برای فهم خواب هایی که می بینیم ارائه می شود. ( از این کتاب، ترجمه ی فارسی هم موجود است).

 The Interpretation of Dreams

تابلوی ماگریت، از شش تصویر تشکیل شده که زیر هر تصویر اسمی که به نظر بی ربط ترین توصیف برای آن است آمده :

زیر «تخم مرغ» نوشته شده «اقاقیا»/ «کلاه» با واژه ی «برف» توصیف شده/ «کفش زنانه» را «ماه» خوانده/ «شمع» را «سقف»/ «لیوان» را «طوفان»/ و «چکش» را «بیابان» نامیده است.

ما به یمن ترجمه ی فارسی «مانی حقیقی» از جستار «میشل فوکو» (زیر اسم «این یک چپق نیست»)، با این رویکرد ماگریت که به تقابل اشیا و اسامی نظر دارد، کمابیش آشناییم. در واقع، اسم اغلب تابلوهای ماگریت با آن چه که در تابلو تصویر شده، کنتراست معنایی جذابی را ایجاد می کند و ذهن مخاطب را به معناسازی می کشاند.

...

اخیراً خوابی دیده ام که...