راديومانيا

کعبه: شعری از ایمامو امیری باراکا
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٤
 

پنجره ای بسته     چشم دوخته

به حیاطی کثیف، و مردم سیاه

این سو به آن سو را به صدا یا فریاد یا به گام زدن از این سو به آن سو

 قوانین فیزیک را به جنگ می خوانند در جاری اراده شان.

 

لبریز از صداست دنیای ما

دلپذیرتر از دنیای دیگران است دنیای ما

گرچه در رنجیم، و همدیگر را به خون می کشیم

و پایمان گاهی وامی ماند از راه های هوا

 

 مردمی هستیم زیبا

با انگاشت هایی آفریقایی

پر از نقاب ها و. رقص ها و سرودهایی پرغرور

 

 با بازوها، و دماغ ها، و چشم هایی آفریقایی

هرچند پراکنده ایم در زنجیرهایی آفریقایی

جایی پر از زمستان ها، وقتی که خواست ما خورشید است.

 

 اسیر شده ایم، برادران. و می کوشیم

که بسازیم گریزگاه مان را در انگاشتی باستانی،

در ارتباطی نو

 

 با خودمان و خانواده ی سیاه مان.    ورد می خوانیم

حالا به طلسماتی نیاز داریم، برای برخاستن،

بازگشتن، نابود کردن، و آفریدن.            چیستند

 

 واژه های مقدس؟

 

 Amiri Baraka

 


 
 
شعری از مصطفی علیپور
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٧
 

سه شنبه

             برای قیصر امین پور

١

سبک تر از خواب گنجشکان

می وزد خاطره ات

در چشم های من

چندان زلال

             که قویی به سوی آب های گرم

                                     کوچ می کند.

می وزد خاطره ات

و گیسوان شعرهای مرا

                        به بازی می گیرد...

٢

به ناگهان

آینه می شوی

و در زلالی ات

باد پاییز

          دایره وار، چرخی می زند

ابرهای تاریک را

                 درهم می پیچد،

ردّ موهایت را

                 دنبال می کند

تا بر گندمزاران وحشی

                     چیره شود...

٣

شنبه...

یک شنبه...

دوشنبه...

سه شنبه، ایستگاه آخر بود

برای من

و گنجشک هایی

                       که تو در شعرهایم رها کردی

می مانم

همین جا

         کنار این درخت های پیاده رو

تا با قطار سه شنبه ای دیگر

                                      برگردی.

- - -

پ. ن.

عجیب است که این شعر اپیزودیک مصطفی علیپور (که پس از سه شنبه ی ناگزیر قیصر نوشته شده) تا حالا منتشر نشده! راستش را بخواهید می خواستم از شعرهای منتشرنشده ی آقای علیپور، شعری را که به انگلیسی برگردانده ام در این جا بیاورم، اما سالگشت کوچ قیصر است و در اخبار آمده که تا یکی دو ساعت دیگر، سرانجام آرامگاه او در گتوند با حضور آن هایی که در اخبار آمده، افتتاح (!) می شود. دلم می خواست که گتوند بودم و ... حالا که نمی شود؛ این شعر مصطفی علیپور را از پرده بیرون آورده ام...

ترجمه ام از این شعر را در ادامه ی مطلب بخوانید.

  

 

 


 
 
جان تاریک من اینک مثل دریا روشن است
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱
 

«امید مهدی نژاد» در صفحه اش، «رجز-مویه» شعری نوشته در ستایش «محمدرضا لطفی»، آهنگساز نامور ایران که شعری است خوب و مردانه و شوق انگیز. شعری که هم شکوه مندی آقای لطفی را شاعرانه بیان می کند:

با دل داغ و ریش و موی سپید، مثل آتشفشانِ برف‌آلود
پیر چنگی نشسته در ایوان، می‌گدازد به آه کیوان را

... هم با یادآوری آلبوم های «چاووش»، سال هایی را که خاک، خون برادرانمان را می بلعید به یاد می آورد و راه به اعتراض می گشاید:

خاطرِ شهر از صدا خالی‌ست، از صداهای آشنا خالی‌ست
پر کن از نغمه‌های چاووشی گوشِ بی‌هوشِ این خیابان را

...

شعر امید مهدی نژاد ترغیبم کرد که چند سطری در ستایش «دکتر محمد اصفهانی» بنویسم. این چند سطر را بارها و پیش از این می خواستم بنویسم (آخرین بار، به بهانه ی تیتراژ پایانی سریال «زیر هشت») و نشد که بنویسم. توانایی تکنیکی آقای اصفهانی من را با موسیقی جوان بعد از انقلاب همراه کرده و ترانه های بسیاری را از او دوست دارم. او توانسته است هم «دی جی الیگیتور» را به خود مشغول کند هم صدا و سیمای جمهوری اسلامی را! تعداد کارهای «Hit» او بسیار بیشتر از هر خواننده ی دیگر است. هم آهنگسازهای قابلی برای او موسیقی نوشته اند هم شاعران توانا و محبوبی با او همکاری کرده اند. اما آن چه که به این چند سطر مربوط است انتخاب های اوست، به ویژه، قطعه ای که اخیراً در اینترنت منتشر شده است و من این روزها مدام این آوای تلخوش را گوش می کنم: قطعه ی «سراب» که روی موسیقی «علی کهن دیری» بیت هایی از «منظومه ی مرداب ها و آب ها» ی سید حسن حسینی را خوانده است و چه به موقع هم خوانده است...

ماجرا این است: کم کم کمیت بالا گرفت/ جای ارزش های ما را عرضه ی کالا گرفت

«منظومه ی مرداب ها و آب ها» یک اعتراض اصیل است که کارکرد انتقادی اش را هنوز حفظ کرده است. جهان بینی شاعر، اقتباسی نیست. او نق نمی زند. از رنجی که می برد می نویسد. از استحاله ی ارزش ها می گوید و از سیطره ی ریا... و از ضربت خوردن مولای دریا از سراب شکوه می کند.

کارایی این شعر در به چالش کشیدن شعرهایی که اعتراضشان تشریفاتی و - به اصطلاح- «مجلس گرم کن» هستند (و برای اعتراض، تشویق می شوند!) بسیار تماشایی است...

محمد اصفهانی این منظومه را خوب خوانده است. اجرای او از مرزهای زیبایی شناسی می گذرد و به گستره ی یکی از مهم ترین مفاهیم دینی، یعنی «تذکر» و یادآورد وارد می شود. من این اجرا را این روزها بارها و بارها به خودم یادآوری می کنم.