راديومانيا

نقض غرض!
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٩
 

مدتی است که می خواهم بدانم که چرا رادیو و تلویزیون ایران به صرافت تبلیغ محصولات خود افتاده است و برای سریال هایش مراسم بزرگداشت می گیرد. البته اگر از سریالی مانند مختارنامه که حاوی ارزش های فنی و محتوایی است قدردانی شود عجیب نیست اما چرا سریال ضعیف و ناشیانه ای چون ستایش که غلط های شکلی و روایی اش اظهر من الشمس است در قواره ای کاذب مطرح می شود؟ خوشبینانه ترین پاسخ، بر فعال نبودن قوه ی تشخیص و کوررنگی هنری دلالت دارد وگرنه چگونه ممکن است سریالی که گاهی معیارهای اعتقادی حاکم بر این سازمان را نقض می کند تشویق می شود؟ (نمونه ای از این نقض غرض ها، سکانسی است که در ماشین طاهر مواد مخدر گذاشته اند و به پلیس هم خبر داده اند. دوربین که در کابین راننده است به تناوب، اینسرتی از بسته ی مواد می گیرد و سپس رانندگی طاهر و پس از آن اینسرتی از یک آویزه که نامی مقدس بر آن نقش بسته. می دانیم که اینسرت در الفبای فیلم، تاکیدی معنایی است. به زبان ساده، معنی این سکانس، حفظ طاهر از شری است که برایش طراحی شده. اما نتیجه چیز دیگری است: این مواد موجب هلاکت طاهر می شود! و پس از نابودی طاهر، چه اهمیتی دارد که آدم های بد عقوبت (آن هم به شکلی غیر معقول) شوند! اصل مطلب این است که آن نشانه ی مقدس لوث شده است.)

×

یکی دو روز پیش، از «نشریه مثلث» زنگ زدند و نظرم را در باره ی تبلیغ کتاب در رادیو و تلویزیون پرسیدند. شرح کشافی دادم که تبلیغ کتاب مهمتر از تبلیغ پفک و چیپس و مای بیبی است. اما حالا به نظرم می رسد که بهتر است این سازمان معظم کاری به کار کتاب نداشته باشد... که فرمود: «مرا به خیر تو امید نیست...»  


 
 
خطبه ی خون- شعرنثری از رافائل آلبرتی
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٦
 

می خواندم این خون، بانگ می زند بر من، هشدارم می دهد، می افکندم بر زمین و بر می خیزاندم؛ و سرم را سندانی می سازد دورادورش خیزاب ها- سندانی بی ترحم که اشیاء را متلاشی می خواهد.

می خواستم به قطار برسم. اما ایستگاه خالی ست. رفته ست. و اکنون می گویندم که خونی چون این خون به گاه پگاه روانه اش کرده، و در پیشگاه سپیده دمی خون چکان/ چونانچون ورزاهایی در دهان یک دالان/ به تمامی بلعیده شده ست.

در این نقطه از عمر که من ایستاده ام می توانم که  سر نهم به فرمان این خون که صدایش می درد هر چیز را- از کاهبرگ سرما زده ی گندم تا منقار پرنده ای که یارای نشستنش نیست-  تا بیاید آن روز که آسمان ها آبگینه شوند برای لحظه ای درنگ.

این روزگار هولناک زیر تازیانه بودن کنار درهای بسته، در ژرفنای سالیانی که ناگزیر بوده ای کورمال کورمال فرو روی، همواره در هراس از دست دادن دستی یا زمینگیری پایی در آخرین شکاف، که گاز کورکننده را می پالاید و صدای ریزش آب را در جهان دیگر به گوش می رساند؛ حالیا این روزگار هولناک و این خون که در خدمت اویم:

حالیا که خوارم می دارد، بالایم می کشد، مغروقم می سازد، به جنونم می کشاند، می خشکاندم، وا می نهدم، وادارم می کند که ادامه دهم و من نمی دانم دیگر چگونه اش بخوانم:

خون من.

 پ.ن.

می خواستم این ترجمه را بیست ونهم خرداد ارائه کنم، به احترام دکتر علی شریعتی..