راديومانيا

یادش به خیر...
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٥
 


 
 
طعم مرگ
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٧
 

ساعت 2 بعد از ظهر، بیست کیلومتر مانده به کرج، ناگهان خوردیم به ترافیکی مسدود. آن چه عجیب بود، لاین خالی کرج-قزوین بود. نمی دانم چرا فکر کردم هنوز عملیات آسفالت اتوبان که در شروع سفر گرفتارش شده بودیم تمام نشده؛ و شروع کردم به غر زدن که «آخه چرا این کارها را در بدترین اوقات انجام میدن؟» فرصت ادامه ی این خودآزاری را صدای طاها از من گرفت که «بابا! چرا مردم دارن می دوند؟» مردم از ماشین هایشان پیاده می شدند و در لاین مقابل به سمت کرج می دویدند! شگفتی ام زیاد طول نکشید و با حرکت لاک پشتی رسیدیم به اصل ماجرا: یک تریلی عظیم الجثه با بار نوشابه، گارد ریل لاین ما را بریده بود و روی چند ماشین چپه شده بود. آمبولانس ها و جسدی که رویش را با پتویی پوشانده بودند خبر از فاجعه ای می دادند. پلیس ها که انگار تازه از  شوک و تماشاچی بودن خارج شده بودند به ماشین های لاین ما امر به حرکت می کردند. جرثقیلی تلاش می کرد تریلی را بلند کند. و من که هنوز زهر حادثه را کامل نچشیده بودم با صحنه ی تلخ تری مواجه شدم. بعضی از هموطنان محترم با حرصی وصف ناشدنی - بی خیال تصادف - در حال جمع کردن نوشابه های افتاده بر کف جاده بودند! از آن آقایی که با هنرمندی 6 عدد نوشابه ی خانواده با خود حمل می کرد کوشاتر آن راننده ی وانتی بود که با خونسردی مشغول پر کردن وانتش با نوشابه های سیاه بود. حالا به این فکر بودم که آیا ما همان مردمی هستیم که سال ها پیش (مگر چند سال گذشته؟) اگر جنازه ای روی زمین می دیدیم با سکه ای مرگ را رقیق می کردیم و مرده را حرمت نگاه می داشتیم؟ آخر این نوشابه ها را چگونه می توان خورد و طعم مرگ را ناچشیده گرفت؟