راديومانيا

بیچاره رافائل آلبرتی !
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٥
 

رافائل آلبرتی را که می شناسی، نه؟

همان شاعر بزرگ اسپانیا ، دوست نزدیک لورکا ، همو که پنج شنبه ی گذشته - دوم

بهمن -یک موسسه ی فرهنگی-هنری با کمک سفارت اسپانیا در فرهنگسرای هنر

برایش بزرگداشت گرفته بود . . چه بزرگداشتی !

چند هفته پیش ، خانمی از همین موسسه ی فرهنگی-هنری به من زنگ زد و خواست

برای برگزاریِ مراسمی در بزرگداشت آلبرتی ، یاری شان دهم .

پرسیدم : کی من رو به شما معرفی کرده ؟

گفت : آقای آذین

واسطه ی آشناییِ من و آقای آذین ، همین رافائل آلبرتی بود . در جلسه ای شعری

از این شاعر اسپانیایی خواندم . آقای آذین هم آن جا بود و . . .

قبول کردم .

*

ساعت ۴ بعدازظهر ( که برنامه شروع می شد ) جلوی فرهنگسرای هنر بودم .چه

غوغایی بود ! فکر کردم اشتباهی شده . یک پنج شنبه بازار حسابی برپا بود . تمام

راه پله ای را که به در ورودیِ فرهنگسرا می رسید ، غرفه های خوداتکایی پر کرده

بود . همه چیز می فروختند . به زحمت خودم را به داخل فرهنگسرا رساندم . این جا

هم خبری نبود .نه اعلانی ، نه عکسی . ناامید شدم . خواستم برگردم که صدایم

کردند . جوانکی که هنوز هم نمی دانم از کجا من را می شناخت ، جلو آمد و به

تالاری که در آن جا بزرگداشت آلبرتی برقرار بود ، راهنمایی ام کرد . چه بزرگداشتی!

*

وارد که شدم سفیر اسپانیا سخنرانی می کرد . مجری هم سعید آذین بود .بعد ،

رایزنِ فرهنگیِ سفارت سخن راند ! آقای آذین رسم مهمان نوازی (یا میزبان نوازی !) را

حسابی بجا آورد و مراتب تشکر و سپاس و امتنان و . . .

بعد ، از آقای رامین مولایی دعوت شد که صحبت کند . او هم پس از تشکرِ فراوان از

جنابِ سفیر و آقایِ رایزن و دوست بسیار عزیزش - خانم نازنین میرصادقی - شروع

کرد که :  « من قرار بود که در باره ی چیزِ دیگری حرف بزنم اما طبق برنامه از زندگیِ

آلبرتی برایِ شما می گویم .»

بعد ، از یکی دو دانشجوی زبان اسپانیایی دانشگاه آزاد دعوت شد که یکی دو شعر

آلبرتی را که گویی تکلیف درسی شان بوده برای حضار قرائت کنند . کردند . بعد ،

نوبت ساز و آواز شد . بعد ، آقای اسماعیل جنتی رفت پشت میکدوفون و گفت :

« من قرار بود که در باره ی چیز دیگزی حرف بزنم اما طبق برنامه از عشق برای شما

می گویم .» و پس از تشکر و سپاس و امتنان از جناب سفیر و آ قای رایزن و . . .

شروع کرد به معرفی کتاب کامپا سروده ی شاعره ی اسپانیایی کلارا خانس !

بعد ، باز هم ساز و آواز . . بعد ، باز هم شنیدن تکالیف درسی دانشجویان دانشگاه

آزاد . . بعد ، باز هم تشکر و سپاس و امتنان از جناب سفیر و آقای رایزن . .

از آقایی که کنارم نشسته بود و برچسب روی سینه اش می گفت که از کارکنان

آن موسسه ی فرهنگی-هنری است پرسیدم : «برنامه ی دیگری ندارید ؟ »

گفت : « چرا ! قرار است در آخر جلسه با اهدای تندیس گچیِ سرِ رافائل آلبرتی

به جناب سفیر و آقای رایزن و کارکنان سفارتخانه از ایشان سپاسگزاری شود .»

یاد بیتی افتادم که دکتر الهی در یک برنامه ی تلویزیونی خوانده بود :

« اومد لب بوم ، قالی رو تکون داد          قالی گرد نداشت ، خودشو نشون داد »

دلم به حال رافائل آلبرتی سوخت . از تالار زدم بیرون . . .

*

می دانید امسال قرار بوده در بسیاری از کشورها برای رافائل آلبرتی بزرگداشت

بگیرند ؟ اگر همه ی این بزرگداشتها شبیه آنچه که در این جا اتفاق افتاده ، بوده

پس ، بیچاره رافائل آلبرتی !