راديومانيا

گزیری ندارم که شعری بگویم
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٩
 

از صبح تا حالا ، شعر بیمارستان آقای حسینی ، ورد زبانم شده است . این شعر برای

من خاطره ی سال های فصلنامه ی شعر را زنده می کند . آقای حسینی پس از سالها

راضی شده بود که شعرهایش را منتشر کند و این اتفاق قرار بود که در مجله ی ما بیافتد .شعر

بیمارستان در شماره ی ۲۹ فصلنامه چاپ شد :

بیمارستان
بدون اطلاع قبلی
دم در بیمارستان شهید می شوم
نگهبانی دست مرا می گیرد
و به سمت بهشت می برد
به غرفه های ستاره و گل
قدم می نهم
جام های بهشتی
یکبار مصرف است
سیگاری روشن می کنم
و خاکسترش را در ملکوت می تکانم
سکوت می شکند
مؤمنان از زیارت هم جا می خورند
جام پنجره ها
لبریز از سؤال
روی دست کنجکاوی ها چرکین می شود !
فرشته ی من ساعت می زند
و نگهبان بدون اطلاع قبلی
از پیروزی ی شیعیان جنوب لبنان
حراست می کند
*
ایندرال ، آدالات ، منشاوی ، آرنولد !
خسته ام از بازیگوشی
میان خیابان
و عبور از خط کشی های منطقه دار
هستی - حس می کنم - حوصله ی مرا ندارد
سرم به چارچوب های خیالی می خورد
*
بدون اطلاع قبلی
دم در بیمارستان شهید می شوم
و در حاشیه ی میدان شهدا
فرشته ی جوانی در دل آه می کشد
و آرزوهای گرسنه
مرا بدرقه می کنند !

زنده یاد سید حسن حسینی