راديومانيا

پرنده ها و آدم ها
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳
 

چند روز پیش بود؟ نمی دانم؛ اما نمی توانم فراموش کنم که در لحظه ی ناگهان، صدای آوازش همه ی فضا را پر کرد. هر چه پرنده.. هر چه آواز.. او بود که می خواند. رادیو را خاموش کردم و به ایوان رفتم. کجا بود؟ دیوار پیچک پوش روبرو، باغچه ی نامرتب همسایه، درخت انجیر حیاط خانه ی خودمان را نگاهم می کاوید و پیدایش نمی کرد. او می خواند و می خواند. به صدای هر گنجشک، هر کبوتر و حتی کلاغ ها با آوازی غریب پاسخ می داد. باید می دیدمش اما محدوده ی  تنگی برای دیدن داشتم. چشمم را بستم و به آوازش دقیق شدم. خطی را از گوشم تا دل آوازش زسم کردم و چشم گشودم. دیدمش: در قفسی بر لبه ی پنجره ی  طبقه ی دوم خانه ای با آجرهای چرک که پشت درخت خشک نارنج همسایه ی شرقی از دید پنهان بود. مرغ مینای ناگهان!.. می خواند و می خواند/ شب شد/ می خواند/ صبح شد/ می خواند/ زمان را در خواندنش بی رنگ می کرد/ می خواند و.. ناگهان نخواند. دیگر نخواند. دویدم به ایوان. قفسی در پنجره نبود. آهی کشیدم و رادیو روشن شد...

شعر «اریک پل شیفر» را لابه لای کاغذهایم که دیدم، دیدم که باید ترجمه اش کنم:

موتسارت و مرغ مقلد

امروز صبح، موتسارت را خاموش کردم 

تا گوش بسپارم به مرغی مقلد

که بیرون پنجره ام برسیمی نشسته بود.

مرحوم موتسارتِ بی نوا، در مقایسه بازنده شد..

اما تا صدای موتسارت محو شد، مرغ مقلد پرید.

داشت به موتسارت گوش می کرد  

-----------------------------------------------------   

پ.ن.

اریک پل شیفر، پنج شش کتاب شعر دارد: «زندگی در صومعه»، «سیاره ی قابل حمل»، «لاهینا» و ... جایزه ی ادبی «الیوت کیدز» را در سال 2002 به او داده اند.