راديومانيا

آن چه شما خواسته اید!
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٤
 

١

نمایشنامه ی «عیش و نیستی» ( با نام اصلی «Le sexe et le neant» ) نوشته ی «تیری مونیه» از آخرین ترجمه های آقای «ابوالحسن نجفی» است. کتاب را ده سال پیش انتشارات نیلوفر چاپ کرده ولی زمستان پارسال اجرای صحنه اش ( با کارگردانی ایرج راد ) و ماه گذشته اجرای تلویزیونی اش ( با کارگردانی هادی مرزبان/ مسعود فروتن و با بازی های دانیال حکیمی و الهام پاوه نژاد ) را دیدیم. یکی از خصوصیات ترجمه های آقای نجفی، پاسخ گویی به نیازهای زمانه و ثبت کنش اجتماعی اوست. به همین سبب، ترجمه های او ( و البته آثار تالیفی اش ) از مهمترین کتاب هایی است که به زبان فارسی چاپ شده اند ( و امیدوارم که همچنان چاپ شوند ). آثار ژان پل سارتر و آلبر کامو در پیش از انقلاب ( که در سیطره ی چپ مارکسیستی، گفتمان اگزیستانسیالیستی این اندیشه را ارائه می دهد ) و «خانواده ی تیبو» ی روژه مارتن دوگار و همین «عیش و نیستی» در سال های اخیر ( که نقدی گزنده از رفتارهای اجتماعی و ادبی است ) گواهی بر حضور فعال مترجمی روشنفکر است که ترجمه را چونان یک کنش اعتراضی و آگاهی بخش به کار می گیرد. از سوی دیگر، دقت مثال زدنی آقای نجفی در ترجمه می تواند معیاری برای ارزیابی مترجمان دیگر باشد. ( خود ایشان با ترجمه ی دوباره ی «شاهزاده کوچولو» اگزوپری عملا ترجمه های دیگر این کتاب محبوب را - از جمله ترجمه های محمد قاضی و احمد شاملو - به چالشی انتقادی کشیده است )

*

«عیش و نیستی» ماجرای «آنیبال لوبورنی»، نویسنده ای ناکام است که از همسرش «اوگوستا» گرفته تا ناشرش به بهره کشی از او مشغولند. او که مستاصل است چاره را در خودکشی می بیند. با اعلام خبر مرگ آنیبال، خوراک ژورنالیسم تهیه شده است! ناگهان نویسنده ای که هیچ ناشری حاضر به چاپ تولیدات فکری او نبود و او از سر ناچار و برای تامین خواسته های همسرش، به پاورقی نویسی ( بازنویسی «ذبیح الله منصوری وار» ) داستان «تریستان و ایزوت» برای مجلات روی آورده بود، تبدیل به اسطوره ای ادبی می شود! تاملاتش کتاب می شود؛ کتابی با فروشی افسانه ای که به اکثر زبان ها ی زنده و مرده!‌ ترجمه می شود. همسرش، اوگوستا که در فروپاشی شخصیتی آنیبال نقش اصلی را داشته، بیوه ای داغدیده و وفادار می شود که باید از از افتخارات شوهرش پاسداری ( شما بخوانید استفاده ) کند. وزیر فرهنگ به اوگوستا نشان «لژیون دو نور» ( چیزی شبیه نشان «چهره ی ماندگار» اینجایی ) می دهد و ... اما آنیبال که خودکشی نکرده و فقط مدارک شناسایی اش را با شخصی که خود را به رودخانه انداخته بوده عوض کرده بوده سرانجام تصمیم می گیرد که برگردد و خود از شهرتش استفاده کند. اما دیر شده است: هیچ کس او را به رسمیت نمی شناسد! جامعه «آنیبال لوبورنی» ای را می خواهد که خودکشی کرده! همه در پی مرده ریگ فکری/ادبی او هستند. اوگوستا فقط به شرطی حاضر به زندگی در کنار اوست که او نقش برادر نداشته اش را بازی کند و ... جمله ای را که در اواخر نمایشنامه، اوگوستا با اشاره به مجسمه ای که از آنیبال ساخته اند می گوید جان کلام این اثر است؛ آنیبال و اوگوستا باید برای این مجسمه زندگی کنند!

 

٢

سید ضیاءالدین شفیعی در وبلاگش، «خیال های شهری»، در سیزدهمین بعد از سکوتش و زیر تیتر «یک رابطه ی خصوصی»، پیام ( و در حقیقت، «نصیحت» ) یکی از مخاطبانش را منتشر کرده که «کاش خداوارتر و بی خودتر بنگاری» و «سید! برگرد....»

شفیعی با بیان سابقه ی فعالیت های اجتماعی/ادبی اش و با تاکید رویکرد شیعی اش نوشته است که از هیچ راه رفته ای برنگشته است و می توانسته شبیه و مشتبه به هر کسی بشود مثل بشیاری از نام های رایج امروز، کاری که هرگز نکرده است. سال گذشته در نوشته ای که با نام «اختیارات شاعری» و در باره ی کتاب آخر او، شاید عاشق شده باشم منتشر کردم فرامتن ناگزیر این کتاب را توضیح دادم. بخشی از پاره ی اول نوشته ام این است:

«حضور اجتماعی سید ضیاءالدین شفیعی، توقعاتی را برای دیگران - که ما، خوانندگان او باشیم - ایجاد کرده است... او شاعری است بهشدت اجتماعی (شما بخوانید سیاسی). معشوق در غزلهایش، آرمانهای انقلابی و عدالتجویانه است. اضلاع زاویه تماشایش باورهای دینی و مسئولیت اجتماعی است. شعرهای دینیاش مدایح و مراثی رایج نیست، بلکه اعتقاد او به اسوه بودن شخصیتهای مقدس و انتظار وضعیت موعود؛ شعرهایش را به نمادپردازی جامعه ملتهب معاصر و انتقاد از وضعیت موجود کشانده است:

از آخرین شراره چنین میرسد به گوش

باید تقاص عافیت از کوفیان گرفت

 

در شعرهای اجتماعی او، نشانههای دینی کارکردی پیشبرنده دارند:

فصل حج رسیده بود، کاروان بلد نداشت

جرات خطر نماند، حاجیان حجر شدند

 

این پرسونای دلخواهی است که جامعه از سید ضیاءالدین شفیعی توقع دارد. او را مجبور به ادامه این مسیر میخواهد و میخواهد دستاوردهای این مسیر را به میزانی برای داوری شاعران دیگر تقلیل دهد...»

 

٣

مدتی است که اپیزودی از ماجراهای «رود رانر» و «کایوت» ( که در ایران به «میگ میگ» معروف است) در سایت های اینترنتی قرار گرفته که گویا آخرین قسمت آن است. در این قسمت، که نام یکی از فیلم های اکشن سال های اخیر، «fast & furious » را بر خود دارد، سرانجام «کایوت» با حیله ای که پیش از این بارها به کار بسته است ( و هر بار «رود رانر» به راحتی از آن گریخته ) شکارش را صید می کند و کبابش می کند و می خورد. ناگفته پیداست که این اتفاق نقض قواعد ژانر است. ژانری که می توان آن را «ژانر موش و گربه» نامید ( با توجه به معنای ضمنی ای که «موش و گربه» در فرهنگ ما دارد). موجود ضعیفتر باید هر بار موجود قوی تر را مغلوب کند و هوش بر زور پیروز شود. اما این اتفاقی است که افتاده است و آن چه به زعم من، مهم تر است شان نزولی است که برای این ماجرا آورده اند: می گویند که سفارش دهنده ی این ماجرا «دیوید بکام»، فوتبالیست میلیونر انگلیسی است. او به کمپانی برادران وارنر، پول هنگفتی پرداخته است تا «کایوت» «رود رانر» را که فرزند بکام از او متنفر است بخورد!

اگر این داستان واقعیت داشته باشد باید پیروزی «دیکتاتوری مخاطب» را ( که در نقد شعر «ژئوسیانس من» محمد رمضانی فرخانی از آن سخن گفته ام ) به جامعه ی هنری/ادبی تسلیت گفت...

that's all folks