راديومانيا

هیچ نبود: شعری از خوان رامون خیمنس
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۳
 

- هیچ نبود. آب.

- هیچ؟ هیچ است آب؟

- هیچ نبود. گل.

- هیچ؟ هیچ است گل؟

 

- هیچ نبود. باد بود.

- هیچ؟ هیچ است باد؟

هیچ نبود. خیال.

هیچ؟ هیچ است خیال؟

* * *

jimenez

اما این که:

خوان رامون خیمنس، شاعر بزرگ اسپانیا (١٨٨١-١٩٨۵) و برنده ی نوبل ادبی در سال ١٩۵۶ است. خیمنس موسس مدرنیسم اسپانیایی است و بر شعر پس از خود تاثیری انکارناپذیر گداشته است.

یکی از مشخصه های تکرارشونده در شعر او، به ویژه در نخستین کتاب هایش، استفاده از واژه هایی است ریتمیک و پرصدا که تاثیری موسیقایی تولید می کنند و فضا یا رنگآمیزی یا طنین شعر را به هنرهای دیگری چون تئاتر، نقاشی یا موسیقی نزدیک می سازند.

شعر «هیچ نبود» (که با واژه ی «هیچ» (که در هر هشت سطر شعر حضور دارد) اداره می شود) یک دیالوگ است و در نتیجه، کیفیتی تئاتری دارد. زاویه ی دید طرف اول گفت و گو، منظری رئالیستی است که آب و گُل و باد و خیال را «هیچ» می خواند. طرف دیگر گفت وگو (که می توانیم او را «شاعر» بدانیم) با استفهامی انکاری با رای نفر اول مخالفت می کند و تلویحاً برای این موجودات روح و زندگی قائل است. گرایش به «جاندار پنداری» جهان پیرامون ( از گل های وحشی تا ستاره ها) از اساسی ترین عناصر جهان بینی شاعرانه ی خیمنس است.

نکته ی دیگر، تعلق زمانی رای طرف اول گفت و گو به «گذشته» و طرف دوم به زمان «حال» است و از «نبود» به «هستن» رسیدن، کنش آفرینش را در شعر پیش می کشد.

شاعر، در این شعر، با کمترین واژه ها به بیشترین نتیجه رسیده است...

 

و دیگر این که:

خالی از لطف نیست که ذکر خیری از کتاب «ای دل بمیر یا بخوان»، تنها مجموعه ی مستقلی که از شعرهای خیمنس به زبان فارسی (به ترجمه ی آقای مهدی اخوان لنگرودی) سراغ دارم، بشود. در صفحه ی 13 این کتاب، نامه ی خیمنس به ناشرش آمده است که بخشی از آن را در این جا می آورم که مقوّم حرف من است:

«سادگی چیست؟ چیزی که با کمترین وسیله بدان دست توان یافت. خودجوشی یا خودانگیختگی چیست؟ آن چه بی کمترین ساختی و دشواری ای خلق شود. آن چه با کمترین وسیله آفریده شود و به حاصل آید فقط می تواند از کمال سرچشمه گرفته باشد.»

 

پ.ن.

آوردن این ترجمه ام از خیمنس، قطعاً ربطی مستقیم با سرخوشی ام از بازی های تیم فوتبال اسپانیا و قهرمانی اش دارد! (لبریخته ای از این سرخوشی را - که با فضای شعر خیمنس بیگانه می نماید- در ادامه ی مطلب آورده ام)


راستش حالا که احساساتی شده ام اجازه می خواهم که بگویم فینال جام جهانی یک گاوبازی تمام عیار بود که ماتادورهای رعنای اسپانیا با حفظ کامل شئونات گاوبازی! شگرد «تیکی تاکا» را بر گاو خشن و افسار گسیخته ی هلند (برای نمونه آن لگد کاری «نایجل دی یونگ» را بر سینه ی «ژابی آلونسو» فراموش نخواهیم کرد) تحمیل کردند و سرانجام اینی یستا نیزه ی مقدر را بر پیکر بدقواره ی بازی زشت (حتی یوهان کرایف افسانه ای هم بازی تیم کشورش را مقابل اسپانیا «ضد فوتبال» خوانده است!) فرو کرد و ...

!OLE!

Kung-fu kick: Nigel de Jong was very lucky not to be shown a straight red Photo: EPA