راديومانيا

خطبه ی خون- شعرنثری از رافائل آلبرتی
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٦
 

می خواندم این خون، بانگ می زند بر من، هشدارم می دهد، می افکندم بر زمین و بر می خیزاندم؛ و سرم را سندانی می سازد دورادورش خیزاب ها- سندانی بی ترحم که اشیاء را متلاشی می خواهد.

می خواستم به قطار برسم. اما ایستگاه خالی ست. رفته ست. و اکنون می گویندم که خونی چون این خون به گاه پگاه روانه اش کرده، و در پیشگاه سپیده دمی خون چکان/ چونانچون ورزاهایی در دهان یک دالان/ به تمامی بلعیده شده ست.

در این نقطه از عمر که من ایستاده ام می توانم که  سر نهم به فرمان این خون که صدایش می درد هر چیز را- از کاهبرگ سرما زده ی گندم تا منقار پرنده ای که یارای نشستنش نیست-  تا بیاید آن روز که آسمان ها آبگینه شوند برای لحظه ای درنگ.

این روزگار هولناک زیر تازیانه بودن کنار درهای بسته، در ژرفنای سالیانی که ناگزیر بوده ای کورمال کورمال فرو روی، همواره در هراس از دست دادن دستی یا زمینگیری پایی در آخرین شکاف، که گاز کورکننده را می پالاید و صدای ریزش آب را در جهان دیگر به گوش می رساند؛ حالیا این روزگار هولناک و این خون که در خدمت اویم:

حالیا که خوارم می دارد، بالایم می کشد، مغروقم می سازد، به جنونم می کشاند، می خشکاندم، وا می نهدم، وادارم می کند که ادامه دهم و من نمی دانم دیگر چگونه اش بخوانم:

خون من.

 پ.ن.

می خواستم این ترجمه را بیست ونهم خرداد ارائه کنم، به احترام دکتر علی شریعتی..