راديومانيا

محسن ها
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۳
 

هنوز پنج دقیقه از رفتنش نگذشته بود- محسن عین را می گویم- که زنگ زد و پرسید شارژر موبایلش را جا نگذاشته؟ 
جایی را که نشسته بود گشتم و شارژر را دیدم. خیالش راحت شد. چند دقیقه بعد دوباره زنگ زد و این بار پی کارت حافظه اش بود. آن را هم پیدا کردم. گفتم: محسن! ببین خودت را جا نگذاشته ای؟!

در اتوبوس، سرم به مجله ای نورسیده گرم بود که موبایلم زنگ خورد. محسن صاد بود. پرسید: چرا کارت حافظه ات را نبردی؟
آه از نهادم برخاست. جا گذاشته بودمش. یک ساعت بعد، پشت در خانه مانده بودم مستاصل. دسته کلیدم نبود. زنگ زدم به محسن صاد. کلید روی در ورودی مانده بود. محسن گفت: ببین خودت را جا نگذاشته ای؟!

.. و زمین دور خورشید می گردید..