راديومانيا

آشنا
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۳٠
 

۱
یک هفته از مرگ دایی عبدالله گذشت . هفته ای که بارها به گذشته برگشتم : به
تهران اواخر دهه ی چهل و اوایل دهه ی پنجاه ، به چشم اندازهایی با رنگهای گرم ،
به عشق هایی معصومانه ، به خنده هایی از ته دل ، . . . به کودکی . . .
دایی عبدالله ، ساده بود مثل همه ی آدم های خاطرات کودکی . سادگی اش را تا
امروز حفظ کرده بود . حرف هایش یک معنی بیشتر نداشت . مهربانی اش تعارفی
نبود . از فضاهای عبوس بیزار بود و شادی آفرینی را یک وظیفه ی تخطی ناپذیر و
یک ضرورت می دانست .

۲
مهمان مامان مهرجویی را در جشنواره دیده بودم . شگفت زده ام کرده بود . این
همه مهربانی در یک فیلم ، کم نظیر است . تقریباً همه ی دوستان منتقدم این فیلم
را پسندیده اند . اما ، حالا ، مهمان مامان برای من اهمیت دیگری یافته است . دیگر
فقط ارزش های زیبایی شناسیک ، بیانگر دیدگاه من نسبت به این فیلم نیستند . .
می خواهم رازی را فاش کنم :
این فیلم ، خاطرات عزیز من را با تصویر ، جاودانی کرد . من بارها پای چنین سفره ای
نشسته ام ، سفره ی روزهای روشن کودکی در خانه ی دایی عبدالله در محله ی
هفت چنار تهران . . .

۳
حالا ، هفت روز است که آدمی از جنس آدم های آخرین فیلم مهرجویی در گذشته
است اما من برای انکار مرگ ، بارها و بارها به دیدن مهمان مامان خواهم رفت .