راديومانيا

دخت افغان را کشتند . . .
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٩
 

خبر تلخ بود.

من نادیا انجمن را نمی شناختم و ای کاش اینچنین نیز نمی شناختمش . .

این شعر ، تنها غزلی ست که از او خوانده ام :

                      ο   ο   ο  

نیست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم

چه بگویم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبیده دهانم

نیست غمخوار مرا در همه دنیا که بنازم
چه بگریم، چه بخندم، چه بمیرم، چه بمانم

من و این کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زاده‌ام و مهر بباید به دهانم

دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پریدن نتوانم

گرچه دیری است خموشم، نرود نغمه ز یادم
زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم

یاد آن روز گرامی که قفس را بشکافم
سر برون آرم از این عزلت و مستانه بخوانم

من نه آن بید ضعیفم که ز هر باد بلرزم
دخت افغانم و برجاست که دایم به فغانم

ο   ο   ο

نمی دانم به چه کسی باید تسلیت بگویم . . . نقیب آروین راست گفته است  :

مرگ این شاعر ، خواب ما را آشفته تر می کند . . .