راديومانيا

شعری از رافائل آلبرتی
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٥
 

رام  کردن دریاهای دیوانه 

بازگشت به سوی تو
                           مادر
بس دشوار است
پسرانت
          آهن دلند و ناراست...، نه؟

شایسته عشق تو نیستیم :
اکنون که سایه ی نفرین زده ی شب     جدایمان می کند
دورمان می کند
از قلبِ در هم فشرده، تکیده و فرو ریخته ی تو
آوار می شود بر ما
                        تاریکی
                                   - سهماگین، مرگبار، شوم؛
تبری شرور       بر کنده ای بریده
ما را دستی نیست،       می بینی؟
نه،    ... اینها دست نیست
چنگالی ست درنده
پنجه هایی کشیده برای فشردن گلو
بر آغاز خون راهه ای
که به تو می رسد
به تو        که می مویی و می نالی      در تنهایی
دندان مان نیز نیست
تیغ هایی ست تیز
ناتوان از رسیدن به لب ها وصورت تو
 
مادر،
زنجیره ی دردها
شب های کور
گذشت
و سپیده دمان مرده زاد
روزن مسدود مرگند
آنچه بر ما رفت
مادر
بس ناشدنی بود
چونان دور           فراسوی مرز زرد وحشت
اما /و هنوز/ تو
دلبسته ی رویای میرایت هستی
رویایی که در آن
فراموشی
              رام می کند دریاهای دیوانه را
دلبسته ی رویایت هستی؛
دچاری به تکاپویی بی ترحم :
دایره ی تباهِ قدم های زندان
تکاپویی که می خشکاندت
می مکد خونت را ...
بازگردانمان، مادر
خمترک کن سوی ما
شاخه ی ناپیدا و ارجمند را
تا به دستان کوتاه ما برسد
آن خوشگوارترین میوه
و بگذار تا آن روز
پوستِ تلخ را     بشکافیم
زهرابه را     تف کنیم
- هسته تیزی که درونمان را خواهد
خراشید، بیرون اندازیم -
بیا تا باز با تو باشیم
به شادمانی در صلح
با دلهایی رها از اندوه.