راديومانيا

هزاره ی شهرزادِ خفته
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۸
 

رضا معینی . . .           

یکی از خاطرات فراموش نشدنی رادیومانیایی مثل من قصه ی شب رادیو در سال های گمشده است . همان که با کاپریچیو اسپانول شروع می شد و بعد صدایی مخملی نام برنامه را می گفت . همان صدا مقدمه ی داستان هرشب بود . همان صدای رضا معینی . . .

حالا مدت هاست که قصه ی شب پخش نمی شود . . .

از رضا معینی پرسیدم « دلت برای قصه ی شب تنگ نشده ؟ » گفت « نه ! » گفتم « مگه ممکنه ؟! » گفت « آره ، قصه ی شب خیلی وقته که برام تموم شده » گفتم « از وقتی که پخشش متوقف شد ؟ » گفت « مگه دیگه پخش نمی شه ؟ » و ادامه داد « اما نه ، قصه ی شب وقتی برام تموم شد که حس کردم دیگه مخاطبم رو ندارم » گفتم « مخاطبت ؟ مگه مخاطب تو با مخاطب برنامه فرقی داشت ؟ » گفت « البته که فرق داشت ! مخاطب من کسی بود که به شعورش احترام می گذاشتیم . بهترین ها براش می نوشتند ، بهترین ها براش بازی می کردند . من فقط وقت مخاطبم رو پر نمی کردم . براش برنامه می ساختم . اگه برنامه م پخش نمی شد یا برنامه ای تکراری پخش می کردیم ، نگران می شد و تلفن می کرد و . . . »

حالا مدت هاست که قصه ی شب پخش نمی شود و رادیومانیایی مثل رضا معینی هنوز هم در برنامه های مختلف گوینده است ولی دلش تنگ است هرچند که این دلتنگی را انکار می کند .

حالا مدت هاست که شب ،  قصه هایی تکراری دارد و هیچ کس نمی پرسد که چرا . .