راديومانيا

مولودی
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٩
 

بوسه زدن بر لب پیاله 

نوشم باد

نوشیدن آتشی که نام تو

 

حرف حرف می بازم

هوشم را

 

خوشا 

          شتر به قافله ی مستان بستن

گذشتن از جهل چهل قبیله 

(شمشیرهاشان شکسته!) 

رسیدن به شهر شاعران باستانی 

(چه داستانی!) 

 

بختم یار!

افتان و خیزان 

پیدا و گم

پیداگم 

سایه از مهر تو 

به راه بخشیدن 

 

مهربانا!

مهربانا!

 

- ۹۳/۱۰/۱۹ - میلاد پیامبر رحمت که سلام خدا بر اوست 


 
 
از منتشر نشده ها
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٤
 

«حسین»

- میر احمد میراحسان

 

وقتی عبور تو

کائنات را معبر می ساخت

ساختار شدید حیات

کانون حیات شدید ساختار تو را می پرداخت

از دم «کن»!

به بازدم «فیکون»

رد براق سرمست

برق مکنون

***

ای آبی ی فراسوی بی آبی

حسین!


 
 
موعودیه ای از حضرت م. موید
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۳
 

الماس نگاه تو

کمند نیست

آب نیست

شیفتگی برنای تیغ است به بریدن

که شبنم را

آه

شبنم را

دو نیم می کند..


 
 
بهاران
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٩
 

بر بازی ابر و باد

اسم تو

به نستعلیق پرستو نوشته شد

 

دانستیم باران در راه است

 

آهسته در هوش گل سرخ دمیدیم

دیدیم خواب تو را دیده است

 - نقاشی کار سپیده امینیان است.

- سال نو مبارک


 
 
ذبیح
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱
 

صدا در صدا در صدا

می پیچد و 

گام در گام

گم

 و آوای سوم:

«مردم! آی مردم!

می بینید نور را؟

بوسه است نور،

بوسه بر حلق نابریده..»

(بریده می شود) 


 
 
شعری از م. موید
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۳
 

« مدائن »

 

چرا هفت؟

هفت پر ستاره  هفت پر زمین

دو سوی دجله می درخشیدند

بودند و بی نمود گشتند و سوار گردونه ی هفتی شان

گوشه ای پناه جستند

رها از کمند نابودی

در گوشه ی دستگاه ایرانی دمیدند

بودی دیگر

نمودی دیگر

 

چرا لنگرگاه؟

ژرفای برخاستن آوا تویه بود

ما بودیم

آوا

ما

آوا بودیم

قارچ های درخشان

و ریشه ی پنهان ما

از دم جان می آمد

رفتن می آمد

من و لنگرگاه همسویه ی رفتن می آمدیم

او سیماب بود

من نم دم سرچشمه ی سرچشمه ی آب بودم

بیرون آمدم

و به چشم هایم نگاه کردم و

لنگرگاه را در آن ها دیدم

افسون دیرین سوری

سیراب کیش دوست داشتن ست

به ماه بنگر

ماه واپسین

ماه هزار ساله

سیمابش را آرام و نیمه نهان از سنگلاخ ستم های ستم های ریز و درشت

می گذراند

و دندان دشوار را

می پوشاند

شب چهاردهم

شب چهاردهم

جانبخشی نگاه

با دستانی شکیبا

طبیعت بی جان را

وارسته از مرگ می دارد تا مدائن آوا بخواند

در گوشه ی ایرانی

 

Madaen


 
 
داستان من
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳٠
 

شعری گفتم برای سرما

یخبرف دوید در رگانم

آدم برفی شدم به تابستان


 
 
رعنایی
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳
 

ای شعله ی انتظار تو رعناتر

از نسترن شکفته ی دوخته بر 

پیراهن پرنیان و مواج بهار!

 

بر سردی این شبانه رحمی آور..


 
 
چهل و هشت
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۸
 

پیاده می آمدم اگر

گم می شدم در مرگزایی های زمان

 

خیال برم داشت و

به خواب شما آورد


 
 
. . .
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٠
 

در عصری

که عطر غریب مشرقی اش را

پیشگویان مصری

به خواب دیده اند،

بیدار می شدم ای کاش...


 
 
اشاره
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٧
 

وقتی که باد تاریک

قسم می خورد به قداست قاصدک

بکارت برگ های تازه سال تاک را

تاراج رفته بدان


 
 
زیارت نامه
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٧
 

قطاری از آرزو آورده ام

قطاری از زخم

قطاری بهانه

 

که چه ها بگویم به تو

 

به خشنودیِ نامت که می رسم اما

می رسم به گفتِ بی آوا

می رسم به نگاشتِ بی حرف

۞

قطاری از آرزو

قطاری از زخم

قطاری بهانه

 

کوه ها را درنبشته ام

و دشت ها را

 

ابرها را

که انبوه

که پاره پاره

 

خشنودیِ نامت اما

می نشاندم به تماشایِ قطاری که دور می شود


 
 
گشایش
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢
 

نسیمی که گیسوی باران را پریشان می کرد

پیچیده در شب کلمه

شاید زیباتر دوستت داشته ام


 
 
السلام علیک یا حق الله
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٥
 

که می تواند نوشت شعر تو را؟

شعری که شیعه ی تو شود

شعر تو را نوشتن!

که می تواند؟


 
 
زیبا
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٥
 

پلکم را به آتش کشیده اند

نگاهم شکسته

چشم نمی پوشم اما

از بیعتی که با تماشای تو دارم

 


 
 
بهاریه!
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٩
 

اول این که:

این بار

بهار..

نه، که پاییزست

 

باغ

    ارکِ ری ست و

باد

   چنگیزست

 

یاسای سترونی ست در فرمان

داس درو شکوفه ها تیزست

 

(توضیح این که با این همه خون که بر پیکر دنیاست دست و دلم به شادباش گویی می لرزد..)

 

و دیگر این که:

هشت روز از نو شدن روز می گذرد و گنجشکی دیگر در سایه ی جبرئیل می آرامد: هفتمین گنجشک

(این کارت را سینا علیمحمدی در آخرین شماره ی روزنامه ی جام جم در سال گذشته کار کرده است)


 
 
نام سنگ
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٤
 

(یادِ محمد شایان مهر)

 

بر سنگِ نام تو

پرنده ای می نویسم

با بال های مندرس

   بال های خیس

آشفته ی طوفان

که بر سنگِ نام تو

به آهنگِ خونِ جاری ات در خاک

گوش بسپارد و

آرام شود

 

بر خاکِ زنده

فانوسی می نویسم

با شعله ای خسته

   شعله ای شکسته

غارت زده ی طوفان

که بر سنگِ نام تو

به راز شکوفای مزار تو

چشم بسپارد و

از غیرت بمیرد

 

می نویسم

نام تو را می نویسم


 
 
الهی نامه
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۱
 

(ساعت هفده سه شنبه نهم آذر ماه هشتاد و نه، بیژن الهی تنهایمان گذاشت)

چون آهی که از نهاد جهان برآید

بالا گرفت و

از دهان چاه برآمد...

بیژن الهی

 

پ.ن.

نوشته ام را برای بیژن الهی در «فیروزه» بخوانید.

گفت و گویم را در باره ی ترجمه های بیژن الهی در «مهر» بخوانید.


 
 
شعری از مصطفی علیپور
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٧
 

سه شنبه

             برای قیصر امین پور

١

سبک تر از خواب گنجشکان

می وزد خاطره ات

در چشم های من

چندان زلال

             که قویی به سوی آب های گرم

                                     کوچ می کند.

می وزد خاطره ات

و گیسوان شعرهای مرا

                        به بازی می گیرد...

٢

به ناگهان

آینه می شوی

و در زلالی ات

باد پاییز

          دایره وار، چرخی می زند

ابرهای تاریک را

                 درهم می پیچد،

ردّ موهایت را

                 دنبال می کند

تا بر گندمزاران وحشی

                     چیره شود...

٣

شنبه...

یک شنبه...

دوشنبه...

سه شنبه، ایستگاه آخر بود

برای من

و گنجشک هایی

                       که تو در شعرهایم رها کردی

می مانم

همین جا

         کنار این درخت های پیاده رو

تا با قطار سه شنبه ای دیگر

                                      برگردی.

- - -

پ. ن.

عجیب است که این شعر اپیزودیک مصطفی علیپور (که پس از سه شنبه ی ناگزیر قیصر نوشته شده) تا حالا منتشر نشده! راستش را بخواهید می خواستم از شعرهای منتشرنشده ی آقای علیپور، شعری را که به انگلیسی برگردانده ام در این جا بیاورم، اما سالگشت کوچ قیصر است و در اخبار آمده که تا یکی دو ساعت دیگر، سرانجام آرامگاه او در گتوند با حضور آن هایی که در اخبار آمده، افتتاح (!) می شود. دلم می خواست که گتوند بودم و ... حالا که نمی شود؛ این شعر مصطفی علیپور را از پرده بیرون آورده ام...

ترجمه ام از این شعر را در ادامه ی مطلب بخوانید.

  

 

 


 
 
معانی
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢
 

در ایستگاه خالی

پیاده می شود ابر

از قطار قطره ها

 

می نشیند

                 بر نیمکتی تکیده

 و می میرد     از ایجازی مخل

 


 
 
رمضان
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۳:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٦
 

آوازهایش را دریا

برای لب های دوخته

فرستاده

برای بال های سوخته

پروازهایش را دریا


 
 
انتظار
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٩
 

١

Believing as the flower you are

                             in the mind of green peduncles

But you like as a patient bud

                                           keep closing

 

Being closed is not customary of the buds

 

Now that the buds of Narges

                                         is mincingly opened

We are waiting for presentation of perfume

                           from bud       to flower

 

(From a poem by Salman Harati)

+-+-+

٢

«هجرانی»

 

گفته بودی مه برآیان باز می گردم

هیچ می دانی چه کردی با شب من...

+-+-+

٣

Flower Mandalas: Narcissus Poeticus I, II, III

by David J. Bookbinder

 

آقای دیوید جی بوکبیندر یک روان درمانگر، عکاس، علاقمند و فعال هنرهای دیجیتالی و نویسنده است که در حومه ی بوستون زندگی می کند. یکی از علایق او در عکاسی دیجیتال، کشف و ارائه ی ماندالای گل هاست. «ماندالای گل نرگس» که می بینید، نمونه ای از کارهای اوست.


 
 
پیش از نشستن شب بر اردیبهشت
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳۱
 

١

با برگ های رونده

                         بر آجرهای گم

غافلگیر کرده است این دیوار محترم

رنگ خوانی باران را

٢

گم کرده ام نشانی را

در خیابان های باد

..

دور می شود اردیبهشت


 
 
قایم باشک
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٤
 

(برای هفتاد سالگی رادیوی ایرانی)

گوش می گذارم

پنهان می شوی و      می شمارم

یک/.../هفت/.../هفتاد

 

می پیچم به چپ

بر می گردم به راست

کجاست؟

 

با قطار امواج

از این ایستگاه

به آن ایستگاه

می رسم به نرسیدن

کجایی؟

 

در ازدحام صداها

ناپیدایی، ای صدای زیبا! ناپیدایی

اما

رهایت نخواهد کرد این شیدایی


 
 
وینی پوه و بودا
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱
 

اول این که:

- پوه، بهترین کاری که تو دنیا دوست داری انجام بدی چیه؟

پوه گفت: «خب، بهترین کاری که دوست دارم؟» و بعد مجبور شد بایستد و فکر کند. زیرا اگرچه خوردن عسل یک کار خوب بود اما درست قبل از این که شروع به خوردن کنی یک لحظه هست که در آن تو بهتر از قبل یا بعدش هستی، اما پوه نمی دانست که ان را چه بنامد.

این روزها مشغول خواندن کتابی هستم که مجموعه مقالاتی را با لحنی فلسفی و رویکردی نشانه شناسانه در باره ی «وینی پوه» دارد. وینی پوه (که گاهی «پوه خرسه»، «پوه» و یک باز هم «ادوارد خرسه» نامیده شده)، خرسی است با عقلی اندک اما قلبی بزرگ. او از چیزهای ساده ی زندگی مثل دیدار دوستان ( به خصوص موقع ناهار)، شمردن کوزه های عسل و قدم زدن در جنگل لذت می برد. پوه دوستی باوفا و مطمئن است. این خرس دوست داشتنی را «الن الکساندر میلن» با مجموعه داستانی که در سال ١٩٢۶ به چاپ رساند به دنیای ادبیات معرفی کرد. فکر اولیه ی خلق پوه و دوستانش را «میلن» از اسباب بازی های پسرش، «کریستوفر رابین» (که البته «جغد» و «خرگوش» در میان آن ها نبودند) گرفت. کریستوفر و اسباب بازی هایش با قلم «میلن» از دنیای واقعی به واقعیت های داستانی رفتند. علت نامگذاری «پوه» را «میلن» در فصل اول کتابش چنین آورده:

«بازوهایش خشک و سفت بودند...گاهی بیشتر از یک هفته سیخ در هوا می ماندند و اگر مگسی روی دماغش می نشست، مجبور بود که پوهش (: فوتش) کند. و من فکر می کنم - البته مطمئن نیستم- که برای همین او را «پوه» صدا می کردند.»

«وینی پوه» فلسفه ی ساده ای برای زندگی دارد که بی شباهت به «ذن» نیست. او که شخصیت آرام و مثبتی دارد، با جریان عادی زندگی پیش می رود و اگر با مشکلی رو به رو شود، بی هیچ نگرانی و تشویشی عملی ترین راه حل را پیدا می کند. او مثل یک سنگ بزرگ است که دوستانش در هنگام مشکلات به او تکیه می کنند و مانند یک حکیم بودایی قدر چیزهای کوچک زندگی را می داند. بزرگترین عیب او این است که خود را دست کم می گیرد.

پوه با چاپ کتاب های میلن جای خودش را در فضای ادبی باز کرد و اقتباس های رادیویی و تلویزیونی و تئاتری بسیاری از آن ارائه شد. اما حقیقت این است که شهرت «وینی پوه» مدیون کمپانی دیسنی است و اگرچه تصویرسازان مشهوری چون جی ایچ دود، رجینالد بیرچ، ای ایچ شپرد و ... در کتاب ها و مجلات مختلف تصویرگر پوه بوده اند ولی تصویری را که ما با شنیدن نام این خرس دوست داشتنی به ذهن می آوریم تصویری است که فیلم های دیسنی برای ما ساخته اند.

* * *

اما بعد:

نیلوفری بر آب

بودایی در خواب

.. و سایه بازی آفتاب

 

هجدهم آوریل در تقویم ژاپنی «هاناماتسوری» نامیده می شود، روز جشن گل به مناسبت زادروز گواتما سیذارتا (بودا). زادروز بودا در کشورهای دیگر، روزهای دیگری است. اما امروز بیست ویکم آوریل است و این بهانه ی ژاپنی برای من کافی است که درنگی کنم.


 
 
کبیسه
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳
 

فریباست آخرین روز سال

 

کودک می شویم

با قد کشیدن سبزه ها

با ظهور ماهی قرمز در تنگ

با نقاشی تخم مرغ ها

(کاش پرستویی می کشیدیم

  قاصدکی کاش)

 

فریبی زیباست آخرین روز سال

در سایه ی هراسه ی زمستان

 

 

پ.ن.

حافظ گفته است:

بهار عمر خواه ای دل! وگرنه این چمن هر سال

چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد

عمری بهاری برایت آرزو می کنم


 
 
هشت
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٦
 

از شهد تا مشهد

انگورهای پلشت در چرخشت

 

مست است صیاد

                         از امن مامون

و هوای آهو

                  هیاهو

 


 
 
نامیرا
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
 

نوشتن را درنوشتن

 

و رد رود

رود است

              که می رود

* * *

 

بیست و هشتم ژانویه (پنج روز پیش) جروم دیوید سالینجر در سن نود و یک سالگی در خانه اش در نیو همپشایر در گذشت. این نویسنده ی منزوی که شهرتش را با کتاب «ناتور دشت» کسب کرده است در ایران طرفداران پرشوری دارد و بسیاری از علاقمندان به ادبیات (که من یکی از آن ها هستم) وامدار جهان داستان هایش هستند. ترجمه های احمد کریمی حکاک از ناتور دشت، و احمد گلشیری از داستان های کوتاهش، و اقتباس سینمایی داریوش مهرجویی از «فرنی و زویی» او (در فیلم «پری») از خاطرات فراموش نشدنی و لذت بخش نسل من است.

 پ. ن. (عطف به نظر آقای میرجعفری) :

حق با آقای میرجعفری است. ضبط صحیح کلمه، «ناطور دشت» است و در متون ادبیات فارسی با «طا» مکتوب شده، چنان که در این بیت سعدی در بوستان:

جهان دیده پیری برو برگذشت

چنین گفت خندان به ناطور دشت ...

آقای میرجعفری غیر از این بیت، شاهدهای مثال دیگری را هم دارد که بماند. حالا که پیش آمده ، اجازه دهید که بگویم انتخاب تعبیر «ناطور دشت» به جای اسم انگلیسی رمان، یعنی «The Catcher in the Rye» از خلاقیت و ذوق آقای کریمی برخاسته است و استفاده ی مترجم بعدی از این تعبیر با اخلاق حرفه ای نمی خواند...


 
 
دیگان 88
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٤
 

١

حالا حسرتی هستی

حک بر حکایتِ حالا

ای حریر حرف ها!

ای برف!

 

٢

خاموش و ناامید

از پنجره های ناامید و خاموش

رو به روی تلویزیون

به آوازهای قدیمی

آویزانیم

 

٣

چترهای معطل

دستکش های معطل

شال و کلاه معطل

کودکان

در آرزوی تعطیلات سپید

آب می شوند

 

۴

آه های چرک

ابرهای چرک

 

پ.ن.

سینا علیمحمدی به بهانه ی «دیگان ٨٨»، در باره ی موسیقی شعر مطلبی در روزنامه ی جام جم نوشته است. در این عبارتش: «... از اواخر دهه 60 تا همین روزگار، اکنون این حذف موسیقی ابعاد گسترده‌تری گرفته است و ... حتی دامنه‌اش به شعر سنتی و خاصه غزل فارسی نیز کشیده شده است تا آنجا که غزلسرایان امروز بویژه جوان‌ترها اصرار زیادی بر حذف ردیف و همچنین کمرنگ کردن زنگ قافیه با به کار بردن مصوت‌های کوتاه دارند.» نکته ای است قابل تامل. همین عبارت، می تواند مایه ای باشد برای فکر کردن به «وزن شعر» و «موسیقی شعر» و تمایز ظریف این دو.

نوشته ی سینا را این جا بخوانید.

 


 
 
بی نام
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳٠
 

گریه ام می گیرد

 

یلدا

به ذکر نام تو

                  روشن

و من

 الکن


 
 
این/ آن: یک وضعیت
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۳
 

این کرک و پری که ریخته مال من است

آن کرکس بدسگال دنبال من است

یا بن بست است یا ورودش ممنوع

هر راه فرار- این هم اقبال من است

 

اما بعد؛

از تلویزیون متشکرم که «در بروژ» را پنج شنبه شب (بی هیچ تبلیغی) نشان داد. دوبله ی خوبِ شاهکار مارتین مک دونا، با بازی کالین فارل و برندان گلیسن و راف فاینس، این کم لطفی تلویزیونی ها را جبران می کند. این فیلم اگزیستانسیالیستی شاهد مثال محکمی برای رباعی «این/ آن: یک وضعیت» است. من این دوبله را اتفاقی دیدم، در حالی که پس از سرمستی ناشی از تماشای فیلمی که شبکه ی چهار در باره ی «دونده»ی امیر نادری نشان داده بود توان دیدن هیچ فیلم دیگری را نداشتم. اگر فیلم را ندیده اید، تکرار پخشش را در سه شنبه (همین فردا) از دست ندهید. البته امیدوارم که شبکه ی یک برنامه اش را عوض نکند!

فعلاً برای این که دست خالی نروید به عکس یکی از معرکه ترین سکانس های فیلم نگاه کنید و دیالوگ مربوطه اش را بخوانید:

Ken: You're a suicide case
Ray: And you're trying to shoot me in the fucking head
Ken: You're not getting that gun back

Ray: A great day this has turned out to be. I'm suicidal, me mate tries to kill me, me gun gets nicked and we're still in fookin' Bruges


 
 
سایفایکو
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱
 

سراب

 

شکیبا باش تشنه ی عزیز!

یک بطری کلاین آب در راه است

روی نوار موبیوس

 

 

klein bottle

Mirage

 

Be patient, dear thirsty

A klein bottle of water is coming

On mobius strip

=============================

کار بالا یکی از معدود تجربه های من در شعر سایفای (SciFi) یا به اصطلاح، «شعر علمی/تخیلی» است (با این توضیح که متن انگلیسی اش، متن اولیه بوده است). شعر «سایفای» در حقیقت ادامه ی سنت شعرهای علمی است که در ادبیات جهان، مسبوق به سابقه ای طولانی است. در نشریات سایفای، که در اینترنت انواع گوناگونش موجود است، در کنار داستان های سایفای، نمونه هایی از این شعر را خواهید یافت. اما «سایفاکو» عمری کوتاه- پانزده ساله- دارد. اولین بار «تام برینک» با «مانیفست سایفایکو» در ١٩٩۵ آن را تعریف کرد و ویژگی هایش را برشمرد. به نوشته ی او، «سایفایکو» ملهم از «هایکو»ی ژاپنی است و از واقعیات علمی، ژانرهای علمی تخیلی (سایفای)، فانتزی و وحشت بهره برمی دارد. سه ویژگی اصلی «سایفایکو»، به زعم «تام برینک»، عبارتند از : مینیمالیسم، لحظه نگاری و بینش انسانی.

ترجمه ی چند «سایفایکو» از جیمز م. پالمر :

١-

سیلان کوانتوم

می بردم به دنیایی دیگر

آن جا که هنوز با تو خواهم بود

 

٢-

نارسایی دستگاه اکسیژن

زنم را دور کرده از من

باید درخت های بیشتری بکارم

 

٣-

برهنه در ماضی،

چیزی را فراموش کردم

اولین قانون سفر در زمان را:

با لباس سفر نکنید!

 

ترمیناتور را به یاد آر

 

۴-

پلوتون

گوی سنگی یخین

دورتر از دور از زمین

آونگان در تاریکی

 

۵-

هزاره ی عظما

فارغ از زن و جنگ

چشمه ی آب های خنیاگر

 

۶-

درخشش شهرهای گنبدنما

زیر نور تند خورشید

یاغیان فریاد می زنند:

بگذارید داخل شویم!

 

٧-

خیابان را پایین می آید

زیر نگاه چشم های سیال کرومی

او عاشق «برادر بزرگتر» است!

 

   

پ.ن.

اول این که «نوار موبیوس» و «بطری کلاین» در توپولوژی، نمونه های سطح یک رویه اند.

و دیگر این که این پست در ستایش محمد صالح علا و سپاسگزاری اش از «سرما خوردگی محترم» زهیر توکلی در برنامه دوشنبه شب گذشته (که من مهمان گفت و گوی آن ها بودم) نوشته شد. این سخن صالح علا به شدت یک سایفایکو است...


 
 
نرگسانه
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۸
 

از تو می نویسم

                       هندِ پاییز

از هزار معبد رنگ و رقص

از تو می نویسم

از مهربانی

              و آب ها

                         و آتش

...

مومنانه از تو می نویسم

که می نویسی ام 

Deborah Simon                     


 
 
یا رب!
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٩
 

صبحی نرسیده باز شد شب،  چه کنم؟

با حسرت و وحشت و تباتب چه کنم؟

 

گفتی که «دعا کلید/ چاره ست» اما

سوراخ دعا گم شده یا رب چه کنم؟


 
 
بختک
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۸
 

سایه بر سایه

عبور کابوس

کوچه بر خواب که افتاده عبوس؟


 
 
اسم شب
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٤
 

تمام خواب ها تعبیر دارند

مگر خوابی که تعبیرش تو باشی


 
 
ONE MORE TIME THE POEM I LOVE
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٠
 

O Poet!
Without your words
World is a road to lose


 
 
سعدی
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱
 

متاع کولیان باران

                    این بار

عطر قوافل از یاد رفته ای ست

که آوازشان

در بادها رهاست:

                    «ما یوسف خود نمی فروشیم!»


 
 
فروردین
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٥
 

تاریکاسرد

ترس خورده

دنیای فرودینم من

فروردینا!

بر این آغوش فراموش

رحمی 

 

 


 
 
هایکوواره ای نوروزی از سید حسن حسینی
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٩
 

نام تو را می برم ای عشق!

و دهانم

به آنی

جهانی می شود!


 
 
به استقبال سال نو
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٩
 

شعر تازه ای از ضیاءالدین ترابی


شاعرها نیز مثل بقیه ی آدم ها زندگی می کنند

سال یک بار خانه تکانی می کنند.

پیش از هر چیز اما

شعرهایشان را می تکانند

و واژه ها یکی یکی جدا می شوند

از شعرها و

می ریزند زمین.

شاعرها مجبورند بنشینند

آن ها را بردارند و

دوباره بچینند کنار هم

تا شعرهای تازه ای بسازند

برای سال تازه ای که در راه است. 

 


 
 
درخت ها
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
 

...

من از تو می سرایم و بی تاب می شود

خون بهار در شریان درخت ها

...

چندان که آهوان خیالی غریب و دور

ناگاه می دوند میان درخت ها

محمود سنجری (سینا)

 


 
 
... از خاطرات کردستان
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٠
 

می کوبد       برف     می شکند

روی پوست دریده ی دف 

 


 
 
مقاومة
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۳٠
 

 

A Palestinian stands in front of Israeli soldiers during a protest in the West Bank village of Bilin near Ramallah against Israel's offensive in Gaza January 8, 2009

زیباتری

با یک کلمه

فقط یک کلمه

وقار مرگ را شکسته ای

با یک کلمه

فقط یک کلمه


 
 
مذاق غربی
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٢
 

لمیده در کاناپه

بین کاج کریسمس                 و جوراب پاپا نوئل

سال را نو کردند

با نوشیدن غزه ی تلخ

Smoke rises during Israeli's offensive in Gaza January 8, 2009.


 
 
شهربندان
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۱
 

A relative carries the body of 4-year-old girl Dena Balosha during her funeral in Jabalya refugee camp in the northern Gaza Strip December 29, 2008.

ورود ممنوع!

 

مد خون

می گذرد از سر صهیون

 

خروج ممنوع!

Mourners pray beside bodies of Palestinians who were killed in an Israel air strike in Gaza Strip December 28, 2008.

شهربندان/ چشم ها را ببندید

شهربندان/ دهان ها را ببندید

شهربندان/ انسان را انکار کنید

An Israeli soldier takes position during scuffles with Palestinian stone-throwers at Qalandiya checkpoint near the West Bank city of Ramallah December 28, 2008.

 


 
 
قصه ی غزه
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۸
 

A Palestinian throws a stone towarsds Israeli soldiers (not pictured) during a protest against Israeli air strikes on Gaza, in the West Bank city of Hebron December 27, 2008.

دستانت را بسته می خواهند

آغوشت را فراموش

...

زیتونستان در آتش

قتل عام کبوتران

...

تعبیر تو

رسوایی جهان است

ای رؤیای فلسطینی

Smoke rises after an Israeli bomb exploded in Beit Lahiya in the northern Gaza Strip December 27, 2008. Israel's air force fired about 30 missiles at targets in the Gaza Strip on Saturday, destroying several Hamas police compounds and killing more than 140 people, medical officials and witnesses said.


 
 
آبی
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٤:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٥
 

دریاست سکوت

 

میان آسمان و ماسه ها

تمجمج امواج است

که می شوراند دل را

«چه می گویی...نمی گویی؟»

 

بیا تا بردارم سکوت را

از لب های مرددت

و بنشانم در چشم هایم

که کر شده از جیغ مرغ های دریایی

 

آسمان است سکوت


 
 
sentimental
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۱
 

تا گفته باشم «آسمان آبی ست»

در تو هراس خفته ی انکار

بیدار می شود:

«من آسمان را سرخ می خواهم!»

 

تا گفته باشم «دوستت دارم»...


 
 
دایره
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۱
 

شعری از ضیاءالدین ترابی

 

نه،  این تابلویی که تو کشیده ای اصلاً به درد من نمی خورد.

گفته بودم که جنگل باید بین کوه و دریا باشد

با جاده ای که از وسطش می گذرد

و پرنده ها حتماً یک بالشان سمت کوه باشد و

یک بالشان سمت دریا

نه این طور که تو کشیده ای

با این پرنده هایی که معلوم نیست

از کجا می آیند و به کجا می روند

با این دریای برآمده از وسط جنگل و

این کوه های دور و برش

و جاده ای که بیرون متن افتاده است

گرداگرد جنگل

درست مثل این دایره ای که می کشم

این جا       وسط دریا

که هم می تواند نمادی از خورشید باشد

هم نمادی از خرد تو

 


 
 
نمایشگاه
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٩
 

خرداد

نیمکتی ست در سایه سار

و سید اکبر میرجعفری

گنجشک ناگهان

که در آبچاله ای نحیف

بال می شوید:

«با تو آمده ام تماشا

اگر نیستی...»

می شوم گل انار

و پر می گیرم با او

و گم می شویم در بی آبان های ایران درودی


 
 
Metrovision
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳
 

(خط یک)

 

صلا دادند :

«مصلی»

تارک الصلاه بودیم

برنخاستیم و

تاریک شد

 


 
 
در خاموشی ملک الشعرای سکوت، مارسل مارسو (1923-2007)
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٦
 

سنگ می شود سین
سایه می شود
سرد

سین سقوط می کند
در سیاهه ی سکوت

Marcel Marceau


 
 
چهل و چهار
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٩
 

۱ )

به بدرقه ی پاییز دچارم

به وسوسه ای که

سرما

        بی من

                  چه کم دارد ؟

۲ )

گل های یخ

عطر گمشده ای دارند

در پاییز          که می رود

در من           که می آیم


 
 
روایت سید احمد نادمی از مرثیه ای که سید حسن حسینی برای قیصر امین پور می نویسد:
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٠
 

(وقتی که خاک

 رازهای ما را می فهمد

 و باد

 افشاگری ست بی پروا

 پاییز

 ناگزیر می شود

 و نیستی را می نویسی لبخند)

نذر لبخند تو می گریم

 

گفته بودم : دنیا تنگ است

و تاب لبخند پروانه ها را ندارد

 

نذر لبخند تو می میرم

و تو از من می گذری

( برگ ریزان در کاجزار؟

 

 سوزن های محال

 ریخته بر راه ها...

 

 گریزی نیست!)

همیشه وقتی به محال می اندیشم

در صدایم

             خسوفی گل می کند

(دوشنبه

 ماهی در محاق داشت

 و خورشید بی ملاحظه ی سه شنبه

 آفتاب نداشت

 آفتاب گردانی منتظر

 می مرد از عشق)

نفرینی دارم در آستین:

فراموش کرده ایم

که به یاد داشته باشیم: مرگ

                                           برگ برنده نیست

و عاشقان به ندرت می میرند

 

امروز برای نمردن

مدیون کدام جوانمردم؟

(باور نمی کنند!

 همزاد عاشقان جهان باشی و مرگ؟

 اشتیاق رفتن را

 باور نمی کنند!)

شوق رفتن

             پرنده ی مبهمی ست

                                         با صدایی دود گرفته

(پرنده نیست...

 

 از دروازه ی همیشه باز مرگ

 مرغان مهاجر گذشته اند

 و به لهجه ی انجماد

 همزبان شده اند)

سیمرغ های یخزده را دیدی

جرمشان

تلفظ نابهنجار حرف قاف بود

(قاف

 حرف اول و آخر است،

 و القران المجید!)

 

- همه ی سطرهای بیرون از پرانتز، از سید حسن حسینی است که قیصر امین پور در کتاب «در ملکوت سکوت» گرد آورده است-


 
 
رستگاری نوزدهمین روز
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٩
 

این مفرده ی قربان ولیی معنای تازه ی این روزهاست:

در سجده ام و قافِ قیام ست وجودم

از بوسه ی تیغ تو بلندست سر من


 
 
kinoeye
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٤
 

نه سپیدی کاغذ می داند

نه سیاهی لیقه:

چشم تو را

سرمه کشید باید

یا سایه؟


 
 
نوشتم:
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢۱
 

پیاله پیاله

از راه شیری برداشتیم و

واژه ها را خیس کردیم و

شب را

در نشیب نشاندیم

. . .

از هر چه گفتیم

اما از عشق گفتن را

دلی نبود

. . .

 

گفتم:

بگو که تاریک نمانیم

گفت:

بنویس


 
 
و خاک . . .
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۳
 

گفت چه کسی از تاریکی می ترسد

( خمیازه ی خرزهره ها )

 

گفت چه کسی

( چشم هایش

  میشی هرزه

  در رمه ی قوچ های اخته )

 

گفت

لال مرده بود فانوس در دستش

و خاک

جنازه ی تازه نمی خواست

------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن.

راستش می خوستم از کیشوتیسم ستایشی دوباره کنم به شکرانه ی حضور در شکرانه ی حضور « م.موید » در رشت. اما خبر درگذشت شاعری که می پنداشتم مرده باشد حالم را بد کرد.

نازک الملائکه، شاعر عراقی ( که م.موید با نیما یوشیج مقایسه اش کرد ) در پی رنج های بیماری ، در بیمارستانی در قاهره « تمام کرد».

می پرسم : خانم شاعر!

چرا مرگ را تکرار می کنی؟

می گویم: خانم شاعر!

من شما را با شعر « اغنیة حب للکلمات » تان احضار می کنم:

عُمرُنا نحن نذرناهُ صلاة

فلمن سوف نُصلّیها ... لغیر الکلمات؟   


 
 
در واکنش به مرگِ فخرالدین حجازی
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳٠
 

خواب دیدم حلاج حق را

که در خواب احتضار

پنبه دید هر چه رشته بود

و باد می آمد

آتش به دست

.   .   .

 


 
 
اردیبهشت
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٢
 

باران های اردیبهشت را نقاشی کن طاها

که سبز و قرمز درخت سیبت را

می شویند

می برند به رویاهای نیامده

و شبی ناگاه

بیدارش می کنی

و می گویی

من در بهشت بودم

با ردای باران


 
 
بهار، حنجره ام را به خاطر آورده ست
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱
 

به بی آوازترک نسیمی

هوایی می شوند

پروانه های پرده

سودائیان اقالیم قالی

...

بهار

پنجره ام را به خاطر آورده ست


 
 
نیش
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢۳
 

شین شمر

شین شماست

شین دشنه ی هنوز

                               بر گلوی تشنه

می کشد و

می کشد به آتش

واژه های شهید را

که شین شان را

نمی شناسید

+

این ماجرای سیصدِ فرانک میلر و اسنایدر هم حکایتی است پر آب چشم. خشایار شاه، شده است نماد ایران و ...چه باید کرد؟ فیلم فروشش را در همین دو سه روز اول اکران به رخ همه کشیده؛ یعنی جماعت بی خبر، تاریخ را به روایت دروغ می بینند. از ما چه کاری ساخته است؟ طومار درست کنیم؟ سایت اینترنتی بسازیم و در صدر نتایج موتورهای جست و جو قرارش دهیم؟ یا مقابله به مثل کنیم؟!

در این چند روزه چه حرف ها که نزدیم : از این که کتیبه ی داریوش و فرمان کورش را شاهد مثال بیاوریم که ما چنین بودیم.. از تمسک به نقدهای منفی منتقدان و نویسندگان سینمایی فرنگ که مثلاً این فیلم بسیار احمقانه است.. و از این قبیل.. (این وسط، فرمایش آقا جواد شمقدری، مشاور سینمایی رئیس جمهور و کارگردان شاهکارهای بی بدیل! که ساخته شدن این فیلم را نتیجه ی سیاه نمایی فیلم های جشنواره ای - این رقم ۵۰۰ فیلم هم خودش حکایتی است! - دانسته است، و به خوبی وظیفه ی نمک بر زخم زدن را به انجام رسانده است حرفِ حرف هاست!)

اما این سیصد، کار خودش را می کند و دور نیست آن زمان که نسخه های روی پرده اش را با زیرنویس فارسی در پیاده روهای شهرهای این مرز پر گهر بفروشند...و فردا هم یادمان خواهد رفت و هالیوود همچنان مرجع اصلی سواد سینمایی ما خواهد بود. اصلاً چرا فردا؟ تبلیغات پنج شبکه ی تلویزیون را برای فیلم های ایام سال نو را که می بینید؟!

نوروزمان پیروز !!!


 
 
ماتَرَک
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٢
 

از واژه هایت برایم

ناخن هایی مانده ست

که گونه هایم را

بخراشند

می خراشند

می شکافند

تا وقتی می پرسی

قشنگ شده م، نه؟

لبالب بخندم ...


 
 
بی آبان
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱۸
 

آب

ابتدای رویش است و زندگی

                                         ولی

یک غدیر و صد کویر؟


 
 
یلدای سیب
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٩
 

بی وقت

که سیبِ سرخ

کسوف کرد در متن

فرستادم اسم ها را چراغ بیاورند

و فعل ها را

                با طشت های مسی

                                               بر بام

که بی وسوسه

بهشت

          جای ماندن نیست . . .  


 
 
بلاغ
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۱
 

نور با رنگ چه می کند ؟

 

 

 

بالاتر از سیاهی

مبعوث شده ام

سطرها سیاه کنم با نور

 

 

 

سطر سطر می رسم به رستگاری جهان

 

 

 

پس بیدار شوید

ای رنگ های پاییز !

به نوشیدن نور

به نو شدن رستاخیز


 
 
قدر
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢۱
 

( برای محمدرضا ترکی )

 

شب      شب تمام

ابرهای ملتهب

ماه بی قرار

 

صبح

       زرنگار

روی پلک های داغ

سایه می کشد

ο  ο  ο

 

تا شبی دوباره

پاره های خواب را

وصله می زنیم

( تا شبی دوباره

  با تبی دوباره ... )


 
 
حالا حکایت عمران !
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٢
 

عمران صلاحی

(۱۳۲۵-۱۳۸۵)

-------------------------------

مثل آن مترسکی

که آشیانه ی پرنده می شود

خنده اش گرفته مرگ . . .


 
 
کاظمین
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢٩
 

کسی خوابم را دیده که کبوتر نبوده ام

خطی سفید کشیدم بر آسمان

و دیوارهای زندان بی اعتبار شدند

آوازهای متواری

دهان ها را تازه کردند

وخشم از چشم ها گریخت

به گشودن دروازه ی رؤیاها . . .

 


 
 
قانا
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱۳
 

پیامبر

لال می خواند

غزل غزل هایش را

 

پیامبر

به آتش می سپارد

مزامیرش را

 

عصای معجزه اش عاجز

پیامبر

می شکند

کنار نعش کودکان قانا


 
 
بیروت
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٥
 

روایت اول :

شهر خاطرات سوخته

        خنده های سوخته    

        عشق های سوخته

شهر رنگ های سوخته

        عطرهای سوخته

        .   .   .

 

روایت دوم :

شهر شعرهای بعد ازین

باورت نمی شود ؟

چشم تازه کن ، ببین !

Boghosian Edik-Iran

 


 
 
بیروت
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۳۱
 

افسار گسیخته

تاخت میان باغچه

رم داد قاصدک ها را

و گیج شد باد

از هروله ی ترس

Micheal Kountouris/Greece


 
 
زهرایی
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٥
 

شب

سوخته بود

 

خاکستر شب

به دست باد

بر چهره ی یاس خفته

شبنم می شد . . .


 
 
. . . اما دلیل ما :
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۳۱
 

اسبِ صدای تو را

                       هنوز

کور نکرده ست و پیر

شنبادِ لایزال و نفس گیر این کویر


 
 
خرداد
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢۳
 

بهار

در بهارخواب

به خواب      رفته بود . . .


 
 
Butterfly for Tim Burton
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۸
 

پروا نمی کند

ابریشم مرا

پروانه می کند

John Faherty


 
 
Kuala Lumpur
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢۱
 

درود بر بارانِ مناطق حارّه

که گل های شگفت را

احضار می کند

 

بیرون هتل ایستاده بودیم

که شهر شکفت

 


 
 
مقامه ی مریم
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٦
 

( برای مریم صمدی )

۱

از مینیاتوری قدیمی گریختی و   

شدی دختر شالیزار

مست شد هوا از بوی تن تو

به رنج عشق مبتلا شد برنج

تاریک شد مینیاتور

با برگ های مرده / گل های سوخته و پیاله ای کج

۲

سوگند به جویبارکی که گریه را کشاند به این واژه ها

زیباترین باغ ها را دارد باران شبانه

زیباست :

گلویم را می بوسی

ومی شکفد این بغض موروثی

۳

گریختی از شالیزار و

گریخت هوش از شهر

آواره شدند خیابان ها

رهگذران / پرندگانی دیوانه 

محو شد بوی تن تو

خشک شد شالیزار


 
 
empersion 85-1
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۳٠
 

( برداشتی از یک  tanka نوشته ی واتا لمبرت )

چه بی قرارست چه تابناک

یاس ِ زرد

به گاه ِ فروردین ِ نا گاه

 

پ .ن .

forsythia

so eager and bright

in early March

quietly slipped away

will you

Watha Lambert

 

 


 
 
محمد الماغوط
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢۱
 

محمد الماغوط

در قهوه خانه ی دمشق

مرگ

در جستجوی شاعر

دق کرد . . .

تشییع جنازه ی محمد الماغوط

پ . ن :

موسی بیدج - که ترجمه ی تأثیرگذارش از کتاب شادی ، حرفه ی من نیستِ الماغوط تنها دریچه ی آشنایی ما با این شاعر بزرگ بوده است - می گوید :

خواهرزاده ی الماغوط که پزشک او نیز بوده ، پیکر بی جان این شاعر را در حالی پیدا کرده که در یک دستش ، سیگاری روشن ، و در دست دیگرش گوشی تلفن بود.نواری در ضبط صوت ، سوره ی یوسف (ع) را پخش می کرد . . .

از بیدج پرسیدم که آیا این تصویر یک مُرده است ؟

بیدج داشت شعر دیگری از الماغوط را ترجمه می کرد . . .

الماغوط جالساً (الى الیمین) فی احدى جلسات <<شعر>> والى جانبه یوسف الخال، ادونیس، أنسی الحاج، ادفیک شیبوب وجمیل جب


 
 
ثبت احوال
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٥
 

( به سید حسن حسینی )

 

نه با عشوه

نه با رشوه

این پرونده خلاصی ندارد

 

و در دفتر گزارش کار نوشت

« این ارباب رجوع هم

شعری که می خواستم نشد »

 

خلاصه را

الصاق کرد به حوصله ای لبریز

 

بعد

آهی کشید که

حوّل حالنا


 
 
حیرانی
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٧
 

کوه

تا کجا کوه ست تا کجا ابر

درخت

تا کجا برگ تا کجا پرنده

من

تا کجا حیرانِ تو

ای غمزه ی غمزده

در آن خیابانِ درختی

با کوهِ گمشده اش در انتها . . .

 


 
 
میدان رسالت
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٠
 

تا خالی نباشد
زمهریر خیابان های شب
می رسند رسولان پاره پوش
و جایی در متن پیاده رو
می خوابند
بر صفحه های حوادث
و با خیال های ما
کم رنگ می شوند کم رنگ تر
و به گاه گرگ و میش
واژه واژه
خبر می شوند
تا صفحه های حوادث
خالی نباشد


 
 
انتظار
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢٩
 

دیگر بار می نویسم :

غدیر

حرفی بر می دارم و نقطه ای و

. . .

باشد که عید شود

 

باشد که دست شعبده - این بار -

با غین و دال و را

ننویسد سقیفه

شاید که این بار

نیاید مُحرم


 
 
فروغ
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٥
 

 

توی این سرمای وحشی     روی این سنگای مرگ

دریغ از یه دونه ارزن     دریغ از یه چیکه آب

 

آی شما : پنجره های بسته !

من همون پرنده هستم

که تو های و هوی پرواز

فراموش شدم . . .


 
 
قصه ی صبح بی وقت
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱
 

( اندوهگسارانه : برای الف و یلدای هفتاد و یک )

 

یلدا بود و یلدا نبود

...

خیابان های بی انتها را رفته بود تا انتها

ابرهای بخیل

معنای شب را دریغ می کردند از ما

       چشم می دزدیدیم از لب های دوخته

       دل سپرده به تصنیف گمشده ای که سوت می زد

                      تو اگه نخوای بخندی

                        خوشی ها حروم می شه

                            صبح می شه


 
 
سه ..دو ..یک
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٢
 

نمی ترسد کلاغ از درخت های کچل

می نشیند روی شانه ی مترسک

می زند زیر قاه قاه

 

لج ِ فصل را در می آورد

دیوانه اش می کند کلاغ

 

و سرما می خوریم ما


 
 
یا علیُ یا عظیم
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۳
 

شبِ یتیمی ِ ما

                      ماهِ مضطری دارد

 

طلوع ِ رستگاری ِ خونین ِ تو

شروع ِ وحشتِ موروثی ِ ماست . . .


 
 
پائیز
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱۸
 

گشوده می شود دری به باغ

و در حریق سبز و سرخ و زرد

چشم من

              شهیدِ سیب می شود


 
 
* * *
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۳
 

« باید که زنده باشد

یک لحظه صبر کن ! »

 

. . . خورشید

لهجه ی گنجشک را

در لا به لای برگ های انجیر

تصحیح می کند :

 

« یک لحظه صبر کن

شاید که زنده باشد . . . »


 
 
ماهی که تو باشی
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢٠
 

حالی دل من  روشن و

شب

شیوه ی عشّاق اساطیری را دارد

                                             به وقت وصل

 

عکس تو و

آب های تشنه

حالی


 
 
آن
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱٢
 

سوگند به گندم

- که بهشت را

باژگونه نبشت -

به این آن

کلام کامل شد :

 

باشد تا قوم سیراب از سراب را

آتش عطش بگیراند

و روشنی

تردد را در جاده های تردید

مجاب فرماید

 

باشد تا شکوفه های مکاشفه

ظهر ظهور را

بشکافد

.   .   .

.   .   .

( و به یاد آر پایان را

در بدایت کلام

آن گاه که کامل شود )


 
 
empersion 84-05
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٦
 

در آتش گردانی های مرداد

چرا نمی سوزند گل ها ؟

 

ظهر سنگین

- سنگ نبشته های ظهر :

جای پایی که نیست . .

 

در تاب های تابستان

بی تابم من

به موج هوا

به نگاه مطلا :

آفتاب گردان های مرداد !


 
 
زهرایی
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱٩
 

شب

سوخته بود

 

خاکستر شب

به دست باد

بر چهره ی یاس خفته

                            شبنم می شد . . . 


 
 
هیس !
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢٢
 

پرستار !  پرستار !

کبوتری گیر کرده در قفسه ی سینه ام

گریه اش گرفته

کاری بکن !

- این چه طرز صدا کردنه ، آقا !

پرستار !  پرستار !

دارم می میرم از دوست داشتنت

کاری بکن !

- دیگه داری مزاحمم می شی !

پرستار !  پرستار !


 
 
bon voyage
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۳۱
 

اردیبهشت را

عشق نوشت

که خورشید بی سبب

گل می کند بر گونه ها

و آب می شود دل ما

 

و دریا . . . و دریا . . . و دریا . . .


 
 
رفت که رفت
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٩
 

پرنده ی زرد

که می رفت

مادر مجید اصغری را با خودش برد

 

و مجید اصغری

قفس ما را ندیده بود

که پرنده ی آبی

تنها مانده

 

و پرنده ی آبی جیغ نمی زند

و مجید اصغری گریه نمی کند

فقط پیشانی ام را می بوسد

 

و نمی پرسد:

پرنده ی زرد

مرغ عشق نبود؟

 

چه بود . . .


 
 
سیمرغ
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٦
 

هرچند سی مرغ
چه تنهایی امّا
ای مرغ مرغان . . .


 
 
با یاد سید حسن حسینی
نویسنده : احمد نادمی - ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٩
 

یک سال گذشت و بی تو روزم شب بود

حسرت بود و سکوت بود و تب بود

 

در سوک تو هر ترانه ای مرثیه شد

سالی که گذشت مرگ وا بر لب بود